--> [ جمع نوشت ]
 

Shok


1
2
3
شوک
.
شوک
...
فردا که رفتم دانشگاه بهش ميگم ، ميگم که دوستت دارم
نمي دونم چرا احساس خفگي مي کنم
کاش اين کار رو نمي کردم ، کاش زنده بمونم ... فردا بهش بگم
کاش قبل از پريدن تصميم مي گرفتم
اينجا کجاست
1
2
3
شوک
____________/\/\/\/\/\/\/\
- فايده نداره ، تسليت مي گم به خونواده اش اطلاع بديد

روزهای خوب

همه چيز از روزهای خوب شروع می شود و بعد انگار که خوشی به آدميزاد نيامده!...از بس که کوتاه و مثل دراز کردن دست از پشت پنجره است ... باز بعد که يک روز از پشت پنجره نگاه می کنی و می بينی که همه ی روزهای خوب تمام شده اند... انگار هرگز وجود نداشته اند...

خدایا ! اجازه ؟ مسئلة ٌ :

حکم وضویی که در آن آب چشم بر آب وضوی صورت غالب شود چیست ؟
حکم حمدی که بغض از بای بسم الله ش بگیرد و یکهو میان کشیدن مدّ ِ ولا الضــــــــّــــــالین بشکند چطور؟
حکم اشک هایم که همه صورت را تر و چشمان را تار می کند و شانه که سهل است همه وجودم را میلرزاند؟
حکم فریادهایم در قنوت ؟ ( هیچ می شنوی شان ؟
حکم سجده بر مهر خیس از اشک ؟
حکم شک میان رکعت اول و آخر بعد از سلا م؟ ( باطل است ؟ شک یا نماز ؟ مبادا سلا م...؟
حکم حواسی که هیچ به تو نیست ؟ ( هیچ حواست به من هست ؟)
...
این دعاها که مستجاب شان نمی کنی کجا می روند ؟ عجب عرش وسيعی
چه خوب هوای دلم را داری ! نهایت رسوایی دلم به تو خوش بود که همه چیز را می دانی.چه اهمیت دارند دیگرانی که هیچ نمیدانند.تو
که خود خوب میدانی چه خبر است
...پ.ن این هم از نقد دل

delirium

َنيچه ديشب درست روبروي من نشسته بود و با لهجه احمقانه اي ، همه خاطراتم را به يادم مي آورد. اصرار داشت كه من مصداق واضح ناسودمندي تاريخ ام. من ولي خنده ام گرفته بود! قصه شارژرفندكي موبايلم را كه تعريف كردم ، با بلاهت تمام سبيلهاي مضحكش را تاب داد. بعد نگاهي به ساعتش كرد. واضح بود كه داستان را نگرفته است. رفتم سراغ كتابخانه و برايش فال حافظ گرفتم . كلي وقتم را گرفت تا فهميد فال يعني چه! كلي وقتش را گرفتم تا فهميدم اميد يعني چه! موبايلم كه زنگ زد ، نيچه داشت دندانهايش را مسواك ميزد. با همان دهان كفي ، به من فهماند كه "گذشته" پشت خط است. بعد پوزخند پيروزمندانه اي زد يعني كه همان ناسودمندي تاريخ... گوشي را كه برداشتم گريه ام گرفت .با خيال راحت گريه كردم . شارژ موبايلم تمام نميشد .نيچه با عصبانيت به شارژر فندكي نگاه مي كرد. ياد مطب شلوغ آن خانم دكتر توي خيابان پاسداران افتادم. گوشي هنوز دستم بود. گذشته "تيتر" مي خواست. نداشتم . بعد قرصهايم را خوردم و خوابيدم. نيچه هنوز عصباني بود

گل سرخ

با غرور روی شاخه اش نشسته بود مثل پادشاهی بر تخت شاهی
عابرین بیشماری از کنارش میگذشتند و ستایشش میکردند
مرد جوان عاشقی, او را به رنگ عشق میدید
عارفی در او اعجاز خلقت را نظاره بود
پروانه ای گردش میچرخید تا بسوزد
نسیمی گلبرگهای لطیفش را معصومانه مینواخت
خاکی که از همنشینی او میبالید
اما سرانجام دست بیرحمی او را از شاخه چیدو نگاه عاشقان را در انتظار گذاشت
پیوست :نوبت من هفدهم بود اما بدلیل گرفتاری امروز نوشتم
نسیم

... و هيچ چيز ِ ديگري مهم نيست

فرصتي مي‌خواهم...
کوتاه...
قبل از مرگ...
براي دل کندن از زندگي...
!!!

بچه‌مخفي

Rainysea.com

تجربه تلخی تطم نان خارجی و بالا و پایین رفتن از پلکانی نا آشنا چه دشوار است؟ پس من در پی آزادی وطنم هستم دوست دار آنها که در راهش جان می دهند

//----------*

تو که عزم دیار عشق رو کردی

که تا عاشق نشد دل برنگردی

تو که نامهربونی پرپرت کرد

گل عشق رو ولی پرپر نکردی

چرا از گذر سینه ی ما گذر نکردی

چرا این عاشق آشفته رو خبر نکردی

تو نشنیدی صدات کردم

نمیدیدی نگات کردم

نمیدیدی نگات کردم

نگات کردم

نگات کردم

پی نوشت: حالا هی بهم بگو هیز

راستی توجه شما رو به این قسمت جلب میکنم

((جمع نوشت دات کام))

Cry just a little for me

توي خيابانهاي آرمانشهر من، به جاي اتوبوس ها ، آدمهاي تنها خط ويژه دارند. هي نگو آدمهاي تنها اصلا" كجا را دارند كه بروند؟
من براي رفتن ، هيچ وقت دنبال دليل نبوده ام. "رفتن" هاي زندگي من هميشه از جنس ماندن بوده است. رفتن براي من يعني كنار جاده نشستن و براي سايه اي كه كمرنگ تر و كمرنگ تر ميشود، همه آرزوها را گريه كردن
نه ! خيال نكنم حرفم را فهميده باشي! بگذار ساده تر بگويم. مثلا" يك روز تمام آرزوهاي من ، حوالي خياباني كه در آن بيلبورد بزرگي ، خمير دندان ضد سيگار سيگنال را تبليغ مي كرد، با چشمان نمناك از من خداحافظي كرد و رفت. اصلا" بيخيال! حرفم را همينجوري باور كن ! يك روز سرد زمستاني ، گوشه اي از اين شهر شلوغ ، قصه مردي كه دير رسيده بود، تمام شد

بی عنوان!

مشک...
اشک...
عطش....
تشنگی...
شوق...
و يک دنيا نرسيدن...!....
چقدر لذت بخشه که چيزی رو بخوای و بدونی که بهش نمی رسی!...زندگی مانند هيچ همچو پوچ عالیست!....
mahtab!!...

حسین

درودیوارهای سیاه
آماده برای روزهای عزا
به سوگ نشسته بودند
گمانم سوگ حسین
اما من حسین را نمی شناختم
پسر خاله ام نبود که بشناسمش
گمانم سیاه پوشها هم او را نمی شناختند
پسر خاله شان نبود که بشناسندش
و شمر را دیدم
با دستهای خونی از عشقی که قی کرده بود
دیدم که بارها او را کشتند
اما قاتلانش هم دستهایشان خونی بود
ازعشقی که قی کرده بودند

"دلقک"

http://benahayat.persianblog.com means unlucky man ?

ميخ را برداشت و روی سرش گذاشت
چکش را هم آورد تا بالای سرش نگه داشت
هرچه کرد نتوانست درست نشانه بگيرد
که چکش درست روی ميخ فرود بيايد
چکش را روی زمين گذاشت
: ميخ را هم به کناری انداخت و گفت
./ميدانی من خيلی بدشانسم

please tell me who I am

از طبقه دهم ساختمانی خود را به دار آویختم. چاقویی به همراه داشتم که پیش از مُردن اگر پشیمان شدم طناب را ببرم. غافل از ده طبقه‌ای که زیر پایم خالی بود ...! پشیمان شدم .. مُردم

k@\/Eh

کیکاووس یاکیده

زندگی قرص نانی است
روی آب حوض خانه ی خاطرات
سهم ماهی های سرخ
که همیشه عاشقند
باور کن.
شاهین

خط های بی گفتگو؛ خط های عجيب

این خط اول راه نمی افتد.خط دوم هنوزنوشته نشده و خط سوم هم که تو هستی. من بین خط ها زندگی می کنم.این خط ها هم برای "خودشان دنیایی دارند.
دوتای آنها پایه هستند که تا هرجا شده موازی جلو بروند...در حالی که زیرچشمی به هم نگاه می کنند به روی هم نمی آورند که برای هم مهم هستند.
دوتای آنها را می شناسم که دایم به هم نزدیک می شوند بعد دوباره دور می شوند.در همسایگی آنها دو خط هسنتد که دایم به هم می خورند و حتی تا به حال چند بار از همدیگر عبور کرده اند.
در بین خطوط اتفاقات جالبی هم می افتد؛ مثلا یک بار سه خط در یک نقطه به هم خوردند...پک و پهلوی "همه" شان نابود شد. ما از بقایای آنها فقط توانستیم چندتا "پاره خط "دربیاوریم.
یک باردو تا خط با چه ضخامت و رعنایی با هم بساط "کل" راه اداختند. این ماجرا برای دیگران زیاد خوشایند نبود....دستی از غیب آمد و با یک نیم خط کوچک آنها را به هم وصل کرد....آخرش معلوم نشد جوهر کدامشان آلوده بود که دیگری را از پا درآورد.هر دو محو شدند
.چند تا خط زیاده طلب هم بودند که دایم چشم و دلشان می دوید... آخرش شدند: "خطا".یادم می آید یک بار که ترافیک خیلی سنگین بود چند تا خط که اعصابشان خرد شده بود به شدت به برخورد کردند و بعضی هایشان از چند نقطه همدیگر را قطع کردند. آن وقت مسوول بهسازی خط ها که آدم متعهدی هم بود، آنها را به وسط میدان اصلی خطوط منتقل کرد تا بقیه هم ببینند.چند سال بعد مسوول جدیدی آمد و آنها را به نمایشگاه هنر معنوی انتقال داد.
پدیده ی دیگری که آن را مشاهده می کنیم خط هایی هستند که خود را به خیابان ها می اندازند تا به دریا برسند.ماشین آنها را زیر می گیرند و بعضی جاها آنها را قطع می کنند
.
نتیجه گیری :امان از وقتی که یک خط خود را در آیینه درازتر ببیند
.امان از وقتی که آخر یک خط ستاره ای برای توضیح بیشتری بیاید و خط بی جنبه! آن ستاره را به خودش بگیرد.
"امان از وقتی که یک خط خود را کلفت تر از آنچه هست فرض کند
متن توسط :یکی از دوستان
فائزه .

چشم وقتي زيباست که مال اشک باشد

اشک وقتي زيباست که مال شادي باشد

شادي وقتي زيباست که مال عشق باشد

عشق وقتي زيباست که مال تو باشد

تو وقتي زيبايي که مال من باشي

و ما وقتي زيبائيم که مال خدا باشيم


آره واقعا فکرشو بکنين اگه همه ي ما مال خدا باشيم چي ميشه! يعني به جاي اينکه در درجه ي اول روح و جسممون رو به يکي ديگه بسپريم وهر از گاهي ياد خدا بيفتيم بياييم از اول خودمون و طرفمونو با هم بسپريم به دستش خودش!(نميدونم فهميدين چي گفتم يا نه مثل انيشتين که يه مسئله اي رو مطرح کرده و گفته: آنچيزي که من ميگويم با آن چيزي که شما فهميده ايد فرسنگها فاصله است!)

راستي تولدم مبارک ايشااله صدو بيس سال شم و هي بيام اينجا از خودم متنهاي قشنگ قشنگ واستون در وکنم!
مگه نه؟

قربون همه ي شوما :هميشه سپيد!

-اين بود داستان زندگي من!
-هستي؟
-الو؟
-ببخشيد dc
-چيزي نوشتي؟
-نه!!


پ.ن: نمایشگاه دوسالانه گرافیک
پویا

بازی

از تو چه پنهان نازنین , چند شبی ست چشم روی چشم نگذاشته ام اما اگر بیایی حاضرم چشم روی دیوار بگذارم تا به بهانه ی بازی باز هم نفهمم کدام وری می روی !و هی بگردم و هی بگردم محتاطانه و سرک کشان , مبادا تو زود تر از من سر از جایی همین نزدیکی ها در آوری و دستت زودتر به دیوار برسد و خیالت را که راحت راحت کردم از اینکه خودم را خوب به خریت زده ام ، و تو هم وقت کردی حسابی دور تر شوی
این بار جسورانه تر در به در می شوم و گور به گور ، به دنبال کسی که بازی را نیمه کاره رها کرده رفته ! من قول می دهم آن قدر بگردم تا هیچ وقت پیدایت نکنم , قول می دهم جر زنی کردن را هم از تو یاد نگیرم !
حالا میایی بازی کنیم ؟ من چند شبی ست چشم روی چشم نگذاشته ام !

یادش به خیر بچگی ها ؛
وقتی بهمون می گفتن: یه وقت 2 تا سر مدادت رو نتراشی ها .... مامانت میمیره!
یادش بخیر وقتی من زورم به مامانم نمی رسید و همیشه دو سر مداد هام رو می تراشیدم!

- - -

دیشب یه جعبه ی 48 تایی مدادرنگی رو، دو سر مدادهاش رو تراشیدم چراش رو نمی دونم ... ولی حال مامانم هنوز خوبه!!


Yalda

به نام خدايِ !؟

تا به حال شده از خودت بپرسي كدام خدا ؟ خداي آسمانها و زمين ؟ خداي باران و رود ؟ خداي كوهها و برف ؟خداي اقيانوس و ساحل ؟ خداي پروانه ها و شمع ؟ خداي ذره ي ذره ي عالم … خداي هزار و يك اسم و صفت بي مانند … خداي نفسهاي بي وقفه … خداي نگاهها و آهها …
تا به حال شده چند ساعت فكر كني و نفهمي كدام خدا ؟ تا به حال شده از فرط نفهميدن سرت را محكم روي سجاده بكوبي ؟
تا به حال شده از خجالتِ كوچكيت بخواهي بميري ؟ يا يك عمر تلاش كني و نتواني شُكر چشمها و دستها و پاها و نفسها و سقف را به جا بياوري ؟
تا به حال شده تمام عمر سرت را پايين بياندازي و از خجالت قدرت راست ايستادن نداشته باشي ؟ تا به حال شده دليل موجهي براي مُردن داشته باشي غير از نا اميدي و ترس ؟ نميدانم برايت پيش آمده به خاطر هيچ چيز و هيچ كس نماز بخواني و ذكر قنوتت رافراموش كني و جاي دعا كردن بغضت بتركد ؟
پ.ن.وقتي كه باد بي هوا آمد ميخواستم تنها باشم . حالا كه دلتنگي خفه ام ميكند بازهم دلم ميخواهد تنها بميرم ؟ سرّ هو هوي باد ودلتنگيه من چیست؟ تا به حال شده حس خودت را گم کنی
پ.ن.چیه فکر کردی برای من شده نه نشده فقط یک لحظه فکرش را کردم همین

You’re not part of it yet!

نگاه به سقف دوخته ام ، هيچ شكاف تازه اي را رصد نمي كند. شكاف هاي تازه ديوار، فاصله اندك ولي پر نشدني دو بخش از يك پيكره را تداعي مي كنند برايم . من ولي به نگاه خيسي فكر مي كنم كه جدايي را به يادم آورد آنروزي كه مست رسيدن بودم . شوكران نا اميدي مرهم ساده اي است بر دلي كه محرمي ندارد . آنچنان كه خلسه دلپذير دراگ ، ساعتي مجاز رسيدن مي شود براي چشماني كه با چشم بسته بايد ديدشان . لحظه هاي رفته من ، نرفته اند . باز مي آيند و پيش پلك هاي به هم دوخته ام ، حادثه نگاه تو را حكاكي مي كنند . خاطره ها ، پيام آوران بي دعوت دردند و درد ها گفتني نيست در شهري كه هزاران دهان بي دليل ، به تكفير تو نشسته اند . درد ها را حجابي از جنس لبخند بايد تا ديگراني كه شكستن تو را به ترانه نشسته اند ، بهانه اي براي پوچي بيابند ، به سان كفتاري در ميهماني لاشه اي نيم خورده ... در بند زمانه گرفتاريم و گرفتاري عار نيست.
پاساژ

امید یا شایدم آرزو!؟

روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هر چه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم
افتاده باشم و جان داده باشم
همین...
روزهایتان آفتابی
مریم

همیشه دوست داشته‌م در جمع ستاره‌ها باشم، شاید که درخششی مثل ماه داشته باشم!
اکنون فهمیده‌ام می‌شود نور از خورشید گرفت و مثل ماه درخشید!


بچه مخفي




الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!
الهي، همه از تو دوا خواهند، و من از تو درد.
الهي، راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر!
الهي، اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.
الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟
الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي چون تو حاضري چه جويم، و چون تو ناظري چه گويم

------------------------------------------

هنوز منتظرش هستم. هنوز هم بوی آشنایش را که در فضا عطراگین می شود وقت غروب استشمام می کنم و آن وقت مست می شوم در یادش !
و رویای دیدارش را برای خود تکرار می کنم ...
رویای زیبایی که مرا تا دوردست های جاده های سبز انتظار می برد .
رویایی که به من شجاعت زندگی می دهد .
رویایی که به من می آموزد از سختی ها نهراسم ...
و آن وقت دست های قنوت کرده خود را
چون دو کفتر عاشق به سمت آسمان به پرواز در می آورم ،
شاید از آن دور دست ها کبوتران خوش خبر بازگردند ...
و برای اين دل بی تاب خبرها آورند .
و من در پی شناخت او هستم
شناختی که در ناشناختی بزرگ زندگی ام ناشناخته مانده است
نمی دانم این چشمان باران خورده
سعادت دیدار
را خواهند یافت ؟!


حمدانه

looking for the summer

ترانه هاي قديمي ، بغض هايم را به يادم مي آورند، مثل آسماني كه گرفته است ... نگاه مي كنم به در بي كليدي كه نا اميدي هايم را به رخ مي كشد ... ياد گريه مي افتم و به خاطر مي آورم كه زمان گريستن گذشته است...بغض را فرو مي خورم و زل مي زنم به قاب روي ديوار روبرو، كنار همان در بي كليد...چشم هايم را مي بندم تا تصويري را تصور كنم كه روزگاري تمثيلي از فارماكو بود برايم ... هماني كه خدايواره گان تاريخ هاي از دست رفته، آن را مجاز رهايي مي دانستند...رهايي ، آرزوي گمشده من است... مثل رويا هاي جواني كه در يك صبح برفي ، ترانه اي قديمي را گريه مي كرد

رسم عاشقی ... ~


توی دلم غوغاست توی سرم آشوبه وقتی که نيست ديونه می شم ... وقتی که هست هم بازم ديونه ام باهات حرفهای تکراری زيادی دارم ... که می دونم اين بار هم مثل هربار بهم حق می دی ... باهات حرفهای تکراری زيادی دارم ... که خودم از گفتنش خسته ام و تو از شنيدنش ... پس هيچی نمی گم ... فقط می پرسم ... اين رسم عاشقيه ؟
اگه اينه ... نمی خوام ديگه عاشق باشم ... تو رو از سرم بيرون می کنم ناگزيرشاید از دلم هم بيرون بری ... اصراری هم ندارم که برام بنويسی ... برام کاری کنی ... برام حرف بزنی و يا حرفهام رو گوش بدی ...~ سهم من از عاشقی اين بوده و من هم مثل تو با سرنوشت جنگيدم ... شاید بی فايده بود ولی خیلی چیزها یاد گرفتم ... حالا تسليم سرنوشت می شم ... توی عشقت هيچ وقت شک نکردم ... هنوزم شک نمی کنم ... ولی توی هيچ چيز ديگه بهت اميدی ندارم ~
فقط میگم هنوزم دوست دارم مثل همیشه ... ~
و باز هم آمدي و خواندي و نخواندي و رفتي شايد كه مهم نيست ...
فقط ای كاش از من خسته نبودي .. كاش منم از تو خسته بودم ... كاش برات تكراري نشده بودم ... كاش برام تكراري مي شدي ..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده متن : پارسا ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گاهی دلم میگیرد

گاهی از نامردمی دلم میگیرد
از دروغ و ریا و نان به نرخ روز خوردن
برای ماندن دیگران را له کردن
برای پول وطن را فروختن
جسم و روح را به فروش گذاشتن
شاپرکها را ندیدن
و گلها را پرپر کردن
گاهی از کبوترها را در قفس کردن
و سگهای هار را رها کردن دلم میگیرد
اما امیدوارم زمان همه چیز را ثابت کند
نسیم

دستنوشته هاي پسري در حال كما

به اين دهان خشك ديگر عادت کرده ام .

سالهاي زيادي است كه بزاقش را نگاه مي دارم
به اميد روزی که وقتي تو را مي بينم ،
پيش كشي درخور ، برايت داشته باشم /.

بابك

خاکستر

تا حالا چند بار آدم‌های زندگیم عوض شدن. اینبار اما چیزی عوض نشده، قبلی‌ها به‌کل رفتن کسی هم اضافه نشده...
می‌دونی؟! شده یک brand new day، با حضور هیچ‌کس.

پ.ن: خاکستر! می‌دونی یعنی چی؟

k@\/Eh

ايمان تا چه حد ؟؟؟

ميگن 2 تا كوه نورد از كوه بالا ميرفتند ناگهان طناب يكي از ميخ رها ميشه ويكي از كوه نوردها وسط زمين و آسمان رها ميشه كلي وحشت ميكنه و شروع ميكنه با خدا حرف زدن كه خدايا من به تو ايمان دارم به تو توكل ميكنم از تو هم ميخوام كه كمكم كني خدا در جواب ميگه چقدر به من ايمان داري ؟؟ كوهنورد ميگه خيلي خيلي بهت ايمان دارم خدا ميگه خوب چاقوت رو از جيبت در بيار طنابت رو پاره كن كوهنورد ميگه خدايا قبولت دارم بهت ايمان دارم اما اين كار رونميتونم بكنم .....همونجا ميمونه تا صبح يخ ميزنه .. صبح
كه ميان ميبينند فقط يك متر با زمين فاصله داشته
محمد رضا محمدي دبير رياضي

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم



و کم کم همه چيز را به خدا سپردم پيش از آنکه برای گرفتنش پيش دستی کند !
"انا لله کافی بود تا باور کنم انا اليه راجعون "

دارم باز هم مثل هميشه سعی ميکنم همه چيز را بگذارم به حساب حکمتت .... پس باز هم همان معادله دو طرفه تو ميدانی ، من نمی دانم !
دارم سعی ميکنم برخلاف اين دريای بارانی بی خيال همه بازی های کودکانه ام شوم فقط چشم هايم را ببندم مثل غلط املايی هايم هی با خودم تکرار کنم "که از اولش هم هيچ چيز بازی نبود از ازل تو آن بالا بودی و خدا و من هم اين پايين و
دارم ـ نه که فکر کنی به خاطر ترس ـ که به خاطر رستگاری ساعت ۸.۲۰ همه نون ها را از سر تمام مشتق های مصدر داشتن برمی دارم می خوانم " هنوز هم لياقت خدايی داری "و همه شان را اضافه ميکنم بر سر مصدر دانستن و فهميدن که هيچ گاه رامم نميشوند تا بفهمم يا بدانم !
دارم همه چرا ها و علامت سوال ها را از لغت نامه ی زندگيم حذف ميکنم و به جای همه شان سه تا نقطه ميگذارم به اين بهانه : همانطور که همه سوال ها برای ماست همه دليل ها هم نزد توست ... ميبينی هميشه به همين جا ختم ميشود تو ميدانی و ما نميدانم ...چقدر "ظلوميم و جهول
پ.ن. سانی چه بگويم که مرهمی شود ...؟نميدانم ....نميدانيم

من هنوز اینجا نشسته ام .. ~

پاسخم را بده ! من اینجا نشسته ام .. مگر نمیبینی؟ ...~
امشب را چگونه صبح میکنی ؟ با این سرگشتگی و حیرانی چه میکنی ؟ میخواهی بنالی یا بخروشی؟ میخواهی خاموش بمانی و لب از لب گفتارت نگشایی ؟ حالا میخواهی با دیدگان باز خیره شوی و بهت زده نگاهش کنی؟ امشب میخواهی چه کنی ؟ حسرتی ؟ شوقی ...؟ اندوهی .. خشمی ... سودایی ... آخر بگو یکی از این همه را چه میکنی؟ امشب هم میخواهی خوابگرد کابوسهای بی انتها باشی ؟! ...
امشب هم میخواهی شبگرد کوچه های بی قراری بی عابر سیاهی باشی ؟! آوایی نوایی صدای تار و گیتاری ... سخنی .. کلامی ... حرفی ... آخر بگو یکی از این همه بغض فروخورده ماسیده در گلو را چه میکنی ؟ امشب را چگونه صبح میکنی ؟ امشب میخواهی چه کنی؟ اگر هم پاسخی میدادی . اشاره ای میکردی ... مرا می دیدی ... من هنوز اینجا نشسته ام .. سر راه ... همیشه ... هنوز .....!~

http://sanimemoirs.com
امیرم رفت. همین ...
روزها و شب ها رو با هم شمردیم به این امید که امیرم سلامت بشه و برگرده. روزهایی که بی امیرم سپری شد دوستان دیگه ای پشت سرم بودن عین کوه که باعث می شدن غم نبودن امیر رو کمتر احساس کنم. امروز فهمیدم که امیر یک هفته است که دیگه بین ما نیست از این دنیای واقعی و از این دنیای مجازی به جایی که لایقش بود پر کشید. آره اون رفت و ما موندیم. امیر رفت در حالی که این همه دوست روزشماری می کردن که سلامت بشه و برگرده. دوستی می گفت سهم من از امیر همین بوده. امیر زمینی نبود از همون اول هم که دیدمش آسمونی بود. اون رفت و من رو تنها گذاشت. برای همیشه یادش موند و تک تک خاطراتش ...
موجود آسمونی احتیاج به درخواست آمرزش نداره.
امیرم یادت گرامی ...
پ.ن : سانی جان امیدوارم که صبور باشی.
جمع نوشت

انتظار منتظر

چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مى‏بينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مى‏شود، دلم طاقت نمى‏آورد مى‏خواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار ندارم،ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريه‏هاى من‏نشسته پس اى پاكتر از زلال آب همچون ستاره‏اى پس از باران منتظرت مى‏نشينم و از تو مى‏پرسم; كه براستى چه وقت مى‏آيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى! آن چه زمانى است كه تو: محبوب ما، سرور ما، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مى‏نشينى! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنوازالله‏اكبر گوشم را مى‏نوازد و اميد بر فرج و ظهورت مى‏بندم اى بهترين،
اى يوسف گمشده زهرا!

حاج حمید

هدیه تولدم

همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو!‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه
پ.ن: آپ خارج از نوبت هدیه تولدم بود

دیکشنری شب یلدا

پدر خانواده
از لوازم واجب شب چله . معمولا حضور او در چنین شب خاطره انگیزی فضای خانه را تا حد آتش سوزی گرم می کند ... انواع سنتی آن با شکمی جلو افتاده ، زیر پیرهنی سفید ، پیژامه آبی گل و گشاد و مقادیر متنابهی سیبیل قابل شناسایی اند و معمولا در چنین شب هایی با ارسال ماچ های آب دار و کبود کننده برای فرزندانشان تمام وظایف پدریشان را یکجا به جا می آورند ... انواع پیشرفته آن هم معمولا به علت این که رابطه شان با فرزندان و همسر بسیار صمیمانه است شب یلدا را با یاد و خاطره آنها سر می کنند
یلدا
یک دختر سیاه پوست و قد بلند(طولانی!) که جفت پا وسط 6 ماه دوم سال پریده است و با همین کارش کلی خرج روی دست مردم می گذارد ... حاصل تعلل خورشید در طلوع وقتی خورشید در پایان یک روز سخت کاری مرخصی ساعتی نمی گیرد و به سراغ خانواده میرود یلدا خانوم به دنیا می آید
قصه های مادربزرگ
یک جور سرکاری شفاهی وقتی مادربزرگ ماجرا جای رادیوی یک موج خانواده را می گیرد ... معمولا ما بچه ها در این شب به صورت دوبل با شنیدن این ماجرا های اجق وجق رنگ می شویم ... معمولا با جونم براتون بگه و یکی بود یکی نبود شروع و با احساس نیاز مفرط به دستشویی به پایان می رسد ... معمولا مادربزرگ ها و پدربزرگ ها چنین شب هایی سعی می کنند با طولانی تر کردن و هندی تر کردن قصه ها کاری بکنند که سنار و سه شاهی حقوق بازنشستگی شان حلال بشود
کرسی
یک جور وسیله چوبی که معمولا وقتی ما ایرانی ها می خواهیم خیلی احساس ناسیونالیسم و اینا بکنیم لنگ هایمان را می دهیم زیرش ... یکی از عوامل شایع در مرگ و میر ما در برهه های زمانی قبلی این بوده که فکر می کردیم در شب یلدا باید تا صبح با کله برویم زیر کرسی
هندوانه
گرد ترین و قرمز ترین قسمت شب یلدا ، یک جور تلقی خوشمزه از شبی که از شدت تاریک بودن و طولانی بودن حال آدم را به هم می زند... معمولا در این شب به علت سکه بودن کار و کاسبی آن حتی پزشکان متخصص و مهندسان حرفه ای هم یک نیسان از آن را در خیابان های شهر به فروش می رسانند و بدینوسیله کلی پول یا مفت به جیب می زنند
فال حافظ
دلیل علاقه دختران نزدیک به دم بخت به شب یلدا ... حافظ معمولا در چنین شبی پدرش در می آید تا الا یا ایها ساقی و مزرع سبز فلک را به عنوان پسر آقا عزت بقال سر کوچه به ملت معرفی کند ... معمولا مردم با خواندن آن در شب یلدا و نسبت دادن طعم شیرین هندوانه و ترشی انار به اشعار حافظ سعی می کنند به خودشان امید دهند که نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ...
شب یلدای خوبی داشته باشید
کرم دندون

8v8

امشب،يلدا ترين شب دنيا...
کلاغ قصّه هنوزم به خونش نرسيده...
ولی ما جوجه هامونو شمرديم!!!

يلدا

ناتانائیل

ناتانائيل ؛ آنگاه که لياقت در يافت خدا را در خويش داشته باشی ؛ بدان که او به هزاران شيوه در وجود تو تجلی خواهد کرد
ناتانائيل حرف هائی هست که بايد آنها را بياموزيم اگر چه زمان گفتن آنها هنوز فرا نرسيده است
ناتانائيل ؛ بدان که انسان موجودی مقدس نيست بلکه حامل قداست است
ناتانائيل ؛ هر کس به ميزانی که در اين دنيا می يابد و می فهمد در آن دنيا می بيند و لذت می برد
ناتانائيل ؛ کاش به ميزانی که به ژرفای يک حقيقت نزديک می شويم به همان ميزان نيز بتوانيم از محدوده آن حقيقت فاصله بگيريم !چرا که استقلال شخصيت آدمی و تفکر انتقادی او زاده همين فاصله گرفتن هاست
ناتانائيل ؛ بگذار نگاه تو اوج بگيرد همچون عقابی از فراز کوههای بلند چرا که اوج اين پرواز بر جاودانگی فکر و انديشه تو دوام خواهد بخشيد
ناتانائيل بدان که دين شکلی از زيستن برای آدمی نيست بلکه دين جهت زيستن آدمی است
ناتانائيل ؛ چه سخت است در زيبائی ها خود را تنها يافتن
ناتانائيل ؛ کاش اهميت حرف های بزرگ را آنگونه بفهميم که هست
ناتانائيل ؛ همه چيز از انسان آغاز می شود و انسان با آزادی ! خدا خود نيز اين گونه خواسته است
ناتانائيل ؛ کاش هر هيجانی برايت نوعی هستی باشد . اگر آنچه تو می خوری سر مستت نکند ؛ بدان از اين روست که گرسنگی ات کافی نيست
ناتانائيل ؛ آنکه هنوز نگريسته است گوئی هنوز متولد نشده است ! و همانطور که قبلا نيز گفته ام هيچ آغاز و تولدی نيست که قبل از آن انسان دردی را در خويش تحمل نکرده باشد !درد ها ئی که وجود آدمی را صيقل داده و زلالش می سازند و شگفتا ! که متعالی ترين و پايدار ترين لذت ها نيز زاده همين درد هايند
ناتانائيل ؛ تنها عشق تو مرا کافی است آنگاه که آز ديدنت ناتوان هستم؛ اما مگر بدون ديدن هم عشقی است؟
ناتانائيل ؛ در اساطير انسان خدايان را بر صورت خويش می آفريند و در تاريخ خدا انسان را بر صورت خويش آفريده است
ناتانائيل ؛ زخمها نشانه اين اند که گذشته واقعيت داشته
ناتانائيل ؛ در درد ها دوست را خبر نکردن خود يک نوع عشق ورزيدن است
ناتانائيل ؛ و تو سعی کن تنها در تجربه درد ها مغرور باشی؛ درد هائی که سر مايه وجودی تو را غنا خواهند بخشيد
ناتانائيل ؛ اين گفته من همواره بهترين هديه من برای تو خواهد بود که : معشوق ها همه رفتنی اند و آنچه ماندنی است عشق است
ناتانائيل ؛ عالمانه ديدن
و فيلسوفانه درک کردن و فهميدن
و عاشقانه تجربه کردن
و در دادگاه تاريخ به قضاوت نشستن
آری اين است همه آنچه که من از تو می خواهم....... ناتانائیل
(برگرفته از کتاب مائده های زمینی _آندره ژید)

جنگ

می بینی هنوز اثرات جنگ مونده. توی این چند روز شنیدم خیلی ها رفتن! یادشون هست! جسمشون نیست! چی کار کردیم براشون؟ به جز گاز اعصاب و شیمیایی چی بهشون دادیم؟!
واقعا درمانی نداره؟ باید صبر کرد تا عمرشون تموم بشه؟
نوشته شده توسط سانی


"یک کوچه بن بست "
یک کوچه بن بست
دوباره پرواز ،
دوباره غم ،
دوباره شکست
و سکوت ، عشق ، سکوت
خسته از تکرار ،
به سوی بی انتها پر می گشایم
و در میان راه تو را می بینم
نمی دانم چرا همیشه یک اتفاق ساده مرا از پرواز باز می دارد؟
نمی دانم چرا همیشه یک دست ،
یک نگاه ،
مرا اسیر بند و قفس می کند؟
و غروب ،
و شب
دوباره لبخند پلید غم بر روی چهره ام سایه می افکند
و من ،
دوباره می شکنم
و من ،
پس این پنجره های مه آلود ،
دنبال رد پایی از تو می گردم
و یک کوچه بن بست ،
آخرین نشانی ست که از تو دارم
پر پروازم را شکستند و
مرا در بند نیستی گرفتار کردند
چرا کسی فریاد نمی زند؟
چرا هیچ کس به فکر طلوعی دوباره نیست؟
انگار همه جادو شده شبند
ومن ، اسیر غم
و برای رهایی از این بن بست ، دنبال فانوسی می گردم
و دستهای تو ،
از پشت دیوار غروب می کنند
ومن ،
همچنان پس این پنجره های مه آلود
دنبال ردپایی از تو می گردم
ای کاش اینهمه گشتن سرانجامی داشته باشه که من سخت دلتنگم....
روزهایتان تا ابد آفتابی...
مریم

امید هست...همیشه!

نسيم را گفتم:
«اگر حقيقت خورشيد را حجابی هست
هميشه در پس هر ابر،آفتابی هست
هميشه،آن سوی ديوارهای نوميدی
اميد هست و،
افق های بی کران روشن!
دلم گرفته...همين.!..
میبینی چقدر ثانیه ها تند تند میگذره....دلم واسه ضریح قشنگش تنگ شده...واسه له شدن زیر دست و پای عاشقاش...واسه نگاه کردن تو چشمه کبوتراش...کاش اونجا بودم کاش!…...
مهتاب

عکس خدا در اشک عاشق

خدايا !

مردم شکر نعمت های تو کنند، من شکر بودن تو کنم، نعمت بودن توست.

« ابوالحسن خرقانی »

* * *

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟خدا گفت: هست.قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌




حمدانه

بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود ~

هر انسان در خویشتن خود پرومته ای دارد....!~
آنکه آتش را از خدایان دزدید و به زمین آورد و به انسان بخشید تا گرمی را حس کند و پرومته ها از جانب خدایان محکومند که در کوههای المپ به زنجیر کشیده شوند...!
محکومند که جگرشان را عقابی به کرات از سینه شان با نوک و چنگال بیرون بیاورد و بخورند.
با تکرار و تکرار. تا همیشه هستی. آتش آگاهی از تو پرومته دلم . به روحم روانم و انسان نهفته در وجودم هدیه کرد. و از افسون نگاه تو....! ~
روحم از از چشمه نوش تو نوشید و از تو سرشار شد.و افسانه به واقعیت پیوست...! و تو را در مکاشفه همیشگی خویش سهیم ساخت.! ~
و دل این پرومته مظلوم وجود من نیز برای خدایان حاکم بر این جهان که همیشه و مدام وجود دارند به زنجیر کشیده شد. با تو گفتم شاید تهوع تکرار را تداعی کند. شاید پژواک پیچیده در کوه شده باشد که هر چند بگوش میرسد...! اما مفهوم خود را از دست داده شاید؟
وقتی برای تو و از تو می نویسم عنان خود را از دست میدهم ~ نوعی تکامل را در خود حس میکنم آن دیگری می شوم که جا آنچه در جامعه عرضه می کنم و می شناسانم. تفاوت دارد....!
و این تنها بخاطر این است که با تو می گویم .. ~ بواسطه از تو گفتن و با تو گفتن و مکاشفه درونم با تو و ره سپردن خیالم با گامهای توست...! ~
رها می شوم از زمین و زمان . از همه چیز و همه کس ترا حس می کنم سپس دستانت را در پشت پنجه هایم که می نویسد حس می کنم تو مرا به سفر در کاغذ سفید یاوری! صدایت را می شنوم که می گویی ومیخواهی که بنویسم.... بنویسم و از پرده پرده تو پنهانهای پرومته جانم پرده بر دارم. آن آتش را که در درونم طوفان بپا کرده با تو از رمز و رازش یگویم و آیه هایی را بخوانم. و ترا به خویشتن هدیه کنم. ~
و ترا و خویشتن خویشم و همه و همه ام را به تو باز گردانم. به خودمان و با این رها شدن از من و رسیدن به ما اوج تعالی و هدف آفرینش را که معنی دارا شدن و از کثرت به وحدت رسیدن را منظور دارد بر آورده نماییم. و اگر اینگونه که می گویم و خواهان ان هستم نیستی و خود را با من طالب به ما رسیدن ندیدی بگو...! بدون هیچ پرده پوشی بدن هر گونه کتمان ؟!!!
به خود واماندن. در برابر دیوار سکوت ایستادن پای رفتنم را صدای گفتنم را گرفته. از خودت بگو در پاسخ اینهمه گفتن من به حرمت ادب به حرمت تمام لحظه های بیتاب بودنم . بنویس ... ~ و باز هم برایم بنویس ...!برایم هر چند کوتاه در جملاتی بی پیرایه از گوشه گوشه ذهنت بنویس. که حکایتم را خوانده ای و بنویس که آیا در باور تو جایی برای ماندن و زیستن دارم؟
بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود و چشم با نشانه ات ~ به خورشید. و من با صبوری ....! ~
دیگر به آغاز یک پایان می رسم به آغاز یک مرحله نو و پایان یک قطعه از شناخت . آغازی که در آن خود را باز گو کردم.
سطر سطر کتاب وجودم را برایت خواندم تا با هر آنچه که هستم آشنا شوی و سوار سرنوشت را یله شده در کوچه های زندگیم نمی دانم بلکه این سوار قسمتی از تقدیرم را در خورجین خود به همراه داشت. و آن شناخت تو و خواستن تو برایم بود. و ایمان دارم اگر با هم شویم بقیه اش را با هم خواهیم ساخت. بقیه را داستانی برای زندگی و شعری برای زیستن خواهم سرود و اگر این آشنایی بر پایه مهر و دوستی بنا شود در فردا و فرداهای خوب استوار خواهد شد ~ تو مفصر فردای من برای منی و بعد پس از آگاهی از فکر و تصمیم تو...! من خواهم ماند و سر نوشت و باز این کدامین خط است که بر دفتر عمرم رقم می خورد؟
نمی دانم ؟ تو بگو...؟ ~
~~~~~~~~~~~~~~

شاید اگر زودتر میامدی

رفتی بی بهانه
وقتی میرفتی نشستم غمگینانه
وقتی میرفتی گفتم اگر روزی برگشتی ...و گفتی بر نمیگردم
وقتی میرفتی گفتم اگر روزی بگویی ...و گفتی نمیگویم
وقتی میرفتی گل امید را هم با خود بردی
وقتی میرفتی نقش سپید را هم با خود بردی
سر کردم بی تو
گریستم بی تو
خزان شدم بی تو
کمان گشتم بی تو
اما حالا که امدی دیگر زمان گشته است
دیگر فرصتی نمانده است
شاید اگر زودتر میامدی

Monolog

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟

بابك

خوابيم يا بيدار

چند روز پيش يه نيمچه داستاني شنيدم فكرم رو عجيب مشغول كرده
ميگن پادشاهي خواب بود در خواب ديد كه شده نوكر همون دربار وداره جاي پادشاه رو تميز ميكنه همش با خودش آرزو ميكرد كه اي كاش من شاه بودم اون وقت ديگه مجبور نبودم اين همه كار كنم اما اون شاه بود فقط لازم بود از خواب بيدار شه تا ببينه كه شاهه
با خودم گفتم نكنه ما هم شاهيم فقط خوابيم همش داريم حسرت مي خوريم اما اگه بيدار شيم مي بينيم كه شاهيم

پاییز دارد خفه ام می کند...!

حالا درست به همان حال ها دچار شده ام
به سوختنی مدام و حسرتی همواره ...به نیمه خالی لیوان به جای خالی همه فقدان ها ...به فراموشی مرز واقعیت و رویا حتی به کم آوردن رویا که بگذارم جای همه تلخی ها
پاییز دارد خفه ام می کند
باد هم هیچ چیز را با خودش نمیبرد از بس سنگینی اوفتاده روی همه چیز
راستی... این همان پاییزی است که به تو زندگی دوباره می دهد نه؟

Rainy Sea

با هم بازی می‌کردیم

خسته شدیم

من اومدم پایین؛

آدم شدم

اون رفت بالا؛

خدا شد!

این بازی‌ جدید ما بود...


************************
شعرها معجزه‌اند
شعرها يک لحظه‌اند
تا می‌آيی که بخوانی و ببويی و برقصی...
بال و پر می‌گيرند
در خستگی ذهنت
تو به دنبال کمی واژه سرگردانی!

************************

صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
ازخواب بيدارنشد. جایی ‌نرفت و شب ‌نخوابيد. چون مرده بود.

راه

تا بی کران خویشم راهی دگر نماندست!

سانی

وجدان

چند وقته وجدانم صداش گرفته !
چند وقته بي وجدان شدم!
چند وقته كلي حال ميكنم!
...
پويا1
پويا2

آآآآآي نفس کش

سرمايه ي عمر آدمي يک نفس است
و آن يک نفس از براي يک هم نفس است
گر نفسي با نفسي هم نفس است
آن يک نفس از براي يک عمر بس است


پ.ن:نفس کم آوردم!

هميشه سپيد : ف ت ا ن ه

صعود

برای صعود بايد بر انرژی جاذبه زمين غلبه کنی
و برای غلبه بر جاذبه زمين بايد انرژی مصرف کنی
پيروزی زمانی است که
انرژی گامهايت بر جاذبه زمين غلبه کند .

قدمها قدرتی جادوئی دارند
اگر باورش کنی
می توانی قله زندگی را فتح کنی .

***

برای بالا رفتن بايد سبک شوی
برای سبک شدن بايد رها شوی
و برای رها شدن بايد رها کنی .

***

برای بالا رفتن می توانی چيزی را بگيری
چيزی که تو را به سمت بالا می برد
و چه چيزی مطمئن تر از دستان مهربان خدا
که هميشه حاضر و ناظر است
کافی است دستان پر مهرش را بگيری
و با کمک او بالا بروی

حمدانه

آدم دلش هوس مردن مي كند

خيال كن اين كه مرده خواهرم بوده ، خواهر كوچكم ... خيال كن دوستم بوده ، همبازي بچگي هايم ، مگر چه فرقي ميكند ؟ هان ؟ چرا گريه ميكنم ، اشكهايم مال خودمند ... چرا خاك بر سرم مي ريزم ، آخر مي گويند خاك سرد است ، داغ دل آدم فروكش ميكند ... تو خيال كن دلم پر ميزند ، تو خيال كن غصه دارم ، تو خيال كن نصفه شب براي نماز از جا بلند شده ام و ديدمش كه با يك ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آيد ، زهره ترك شده ام؟ آدم از روح آشنا ، روح دوست خودش نمي ترسد ، نترسيده ام ... غصه خورده ام ، يادم آمده كه شب براي نماز بيدار شده ، يك ليوان شير هميشگي اش را خورده و طبق معمول مسواك زده و صورتش را با صابون صورتي كنار دستشويي شسته ، وضو گرفته ، پاورچين تا وسط اتاق آمده ، كنار سجاده ايستاده ، لبخند زنان به برادر خوابيده اش نگاه كرده و دو ركعت نماز صبح خوانده ، تو خيال كن كنار سجاده دراز كشيده ، رو به قبله ، چشمهايش را بسته و بعد مرده ! توخيال كن دروغ مي نويسم ، خالي مي بندم ! خيال كن ديوانه ام ، عاشقم ، اصلا خيال كن گريه ام براي خودم است كه نه از مرگم خبر دارم نه از زندگي ام ! تو خيال كن من دروغگوي بي حيا نه اين دنيا دارم نه آن دنيا ، اما باور كن ديدمش كه با ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آمد ، آن لبخند مهربان و آن دندان هاي سفيد و براقش را ديدم و مي دانستم كه به استقبال مرگ مي رود ! تو خيال كن من احمقم ! اما آدم دلش هوس مردن مي كند ....
شاهین عزیزم ... متاسفم

کرم دندون

8v8

مثل همیشه یه فنجون قهوه و یه لیوان آب پرتقال !
تو همیشه تلخی یه فنجون قهوه رو ترجیح دادی و منم خنکی یه لیوان آب پرتقال رو ...
بعضی وقتها از خودم می پرسم توی فنجون قهوه ات دنبال کی می گردی؟
... من که رو به روتم!


یلدا

روایت کرده اند که ...


يك روز آقا كلاغه نشسته بود روي شاخه درخت و با ناخُناش بازي ميكرد! آقا خرگوشه كه داشته ازون زير رد ميشده نگاه ميكنه، ميبينه كلاغه اون بالا واسه خودش خوشحاله بهش ميگه: آقا كلاغه! فكر ميكني منم ميتونم بشينم اين زير با ناخنام بازي كنم؟! آقا كلاغه هم ميگه: بعله كه ميتوني! خلاصه آقا خرگوشه هم ميشينه زير درخت و شروع ميكنه با ناخناش بازي كردن. هنوز پنج دقيقه نگذشته بوده كه آقا روباهه از پشت يك بوته ميپره و آقا خرگوشه رو يك لقمة چپ ميكنه.
- نكتة مديريتي1: براي اينكه آدم بتونه صبح تا شب بشينه يكجا و با ناخناش بازي كنه، بايد اون بالا بالاها نشسته باشه
نکته مدیریتی 2:هر کی از ایده هات باروی گشاده استقبال میکنه این طور نیست که حتما خیر و صلاحت رو بخواد
نکته مدیریتی انسان شناسی: شما حیف شدین ناجور

خواب

در ديده بجاي خواب آب است مرا
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا؟!
نوشته شده توسط ساني

باز من ماندم و تنهایی...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
(بماند که خیلی وقتا بزرگترین موفقیتها تو تنهایی بدست می یاد....)
روزهایتان آفتابی...
مریم

به ياد داشته باشيد .....

سنگ ها هرگز نمی توانند ماه مرا درک کنند

مردم میگن که در شب
اون وقتشو با گریه کردن سپری می کنه
خیلی ها میگن اون یه همیشه مسته
و اقاتش رو با مشروب خوردن سپری می کنه
مردم قسم می خوردند که یک شب از صدای او به لرزه افتادند
ماه صدایش می کرد
او چقدر زجر کشید حتی در بستر مرگش

آنطور که او آواز می خواند
آنطور که او آه می کشید

اون از علاقه شدیدی در حال پرپر زدن بود
فردا صبح صدای آواز اون ازروی ماه میومد
در یک خانه کوچک
خانه ای که همه در هایش باز بود
مردم قسم می خوردند که چیزی نیست به جز روح او
که در انتظار هست
انتظار که یک روز برگرده
سنگ های سرد اونجا نمیتونند ماه من رو درک کنند
سنگ ها هرگز نمی توانند ماه مرا درک کنند
شاهین

فاحشه

اگر معشوقه ات فاحشه از آب در آمد چه ميكني؟

تیک تاک...لحظه ها دارن میرن!!!

تيک تاک...تيک تاک...ميشنوی؟؟...لحظه ها دارن ميرن...ياده استاده فيزک ميفتم...لحظه هات با چه سرعتی ميرن تا تو،توی جاده حسرت ترمز کنی؟؟؟...گيج ميشم....
همه مسافريم....مسافر جاده زندگی....نميدونم برای پر کردن کوله بار زندگيم از کجا بايد شروع کنم؟!....فقط ميدونم که به قول سهراب...

بايد کتاب را بست...
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنيد....
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوی خاک فنا رفت
بايد به ملتقای درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديک انبساط
جايی ميان بيخودی و کشف....(دقيقا رسيدم به اين نقطه...البته کفش که نکردم...هيچ...تازه گمم شدم...)
پ ن:شده واسم عادت....بايد يه چيزی اين آخر اضافه کنم....تيک تاک تيک تاک..يکی پيدا نميشه بگه بسه چقدر تيک تاک ميکنی(واااای سرم رفت!)....يه ذره آروم تر بزار منم سوار بشم...وايسا ديگه....
بازم ميگم خدايا دستمو بگير!نزار حسرت به دل توی جاده حسرت بمونم....فعلن...
مهتـــــــــاب!

بچه بلبلی که خارج می خواند !




داستانی از محمد رفیع ضیایی

دو تا بلبل بچه شان را به کلاس موسيقی آورده بودند. بلبل پدر که تا کنون نزدیک به 30 نوار موسیقی از صدایش ضبط کرده بود و بلبل مشهوری بود، به استاد موسیقی گفت: «این بچه ی ما خارج می خواند! پیش در و همسايه برای من اصلاً آبرویی نگذاشده اند.»
استاد موسیقی گفت: «بگذار آزمایش کنم. » و بعد به بچه گفت: « بخوان عزیزم، بخوان!»
بچه گفت: «جیک جیک، جیک!»
استاد موسيقی سری خاراند و بلبل پدر گفت: «عرض نکردم کاملاً خارج می خوانند! اصلاً بچه بلبل باید به باباش برود!»
بعد با فیس و افاده سرش را بالا گرفت و چهچهه بلند بالایی زد! مادر بچه بلبل گفت: «استاد عزیز، اين بابايش هم خیلی سخت می گیرد! می دانید، از بس با بچه های در و همسایه بازی می کند، صدایش این طوری شده.»
بعد سرش را پیش آورد و به آرامی گفت: «با بچه گنجشک ها دوست و رفیق است!»
استاد سری خاراند و گفت: «امان از دست دوست های ناجور! و ولی این بچه، چرا مثل شما بلبل ها نیست. مثلاً چرا این رنگی هست؟ قد و قواره اش هم مثل شما نیست!»
بلبل مادر گفت: «راستش نمی دانیم. از تخم که درآمد هم، این طوری بود!»
استاد که خیلی جدی بود، گفت: فعلا شما بروید تا من در این باره بیش تر فکر کنم.»
***
چند روز بعد، استاد به محل بلبل ها رفت و از دسته ای از گنجشک ها که با پسر بلبل مشغول باری بودند، پرسید: « شما می دانید این بچه کیست؟»
همه گفتند: «خب معلوم است، بچه گنجشک! ولی بلبل ها می گويند، بچه آنهاست! خب بچه بلبل است! یعنی هم بچه گنجشک است و هم بچه بلبل!»
استاد گفت: «یعنی چه؟! ... »
- يک زن و شوهر گنجشک بودند که دائم با هم دعوا می کردند. يک جیک این می کرد، یک جیک آن و می زدند توی سر و کله ی هم. روزی این قدر با هم دعوا کردند که یکی از تخم های آن ها از بالا افتاد توی لانه ی بلبل ها. بلبل ها هر روز با فیس و افاده سرشان را می گرفتند بالا و چهچهه می زدند و گنجشک ها هم مشغول دعوا بودند. این بود که نه این ها فهمیدند و نه آن ها! و بچه گنجشک توی لانه ی بلبل ها سر از تخم درآورد!
***
چند روز بعد، وقتی بلبل پدر و بلبل مادر دست بچه شان را گرفتند و دوباره آوردند پیش استاد موسيقی، استاد بعد از مدتی قدم زدن و سر خاراندن، بالاخره به بلبل ها گفت: «این خارج نمی خواند، بلکه من فکر می کنم، شما وسط این صدای زیبایتان، به دو سه تا جیک جیک هم احتیاج دارید.»
بلبل مادر خیلی خوشحال شد و بالاخره بلبل پدر را راضی کرد.
***
این بار که بلبل پدر نوار جدیدش را منشر کرد، با استقبال فراوانی روبرو شد. چون یک آهنگ خانوادگی بود که با دو تا جیک جیک شروع و با سه تا جیک جیک تمام می شد. البته چند جیک هم در قسمت های دیگر شنیده می شد.

***



حمدانه

بخوان بر شب ، بخوان بر آتش ، بخوان برمن .. ~

نيامده ام بگويم خداحافظ .. آمده ام بگويم .. سلام ... سلامی که روزی نخستين کلام ما بود ... سلامی که از دوست داشتنها بود سلامی که اولين نگاه ما را به هم دوخت ... ~ اولين کلامی که هرگز فراموشش نخواهم کرد ... آمده ام که براي هميشه ماندگار باشم ... تا که ماندگار ترينم باشی ...~ چقدر به بودنت و عادت دیدنت همچون نفسهايم محتاجم ... نفسی که اگر نيايد ... خواهم مرد ... صدايت راکه نشوم صدايم در گلويم بند می آيد .. و هيچ چيز نميتواند روز مرا خوش کند ..
يک پنجره برای ديدن .. يک پنجره برای شنيدن .. کافی است .. يک شب ... يک نگاه ..يک قرص ماه ... از لابه لای پنجره پیداست ...يک پنجره برايم کافی است ... يک نگاه برايم باقی است ... تنها نگاهی که از عشق پر است .. تنها صدايی که از زمزمه های آوازی بر بلندای آسمان دلم ميخواند برايم کافی است .. بخوان .. ! بخوان از هرچه در وجودت لرزه براندام شب مياندازد .. بخوان از سکوت .. بخوان از دلواپسی هايت .. بخوان از دل عشقت ... بخوان بر شب .. بخوان بر آتش .. بخوان برمن .. بخوان بر من ... بخوان بر دلی که هر لحظه عاشق تراست از نگاهی که در ميان دیدگان ما قفل سکوتی است بر لب جاده های پر آتش عشق .. ..
~

شب و پنجره

شب و پنجره
شب و شلال گيسوان ماه
و اشک هزاران ستاره و فانوس
تا بيایی، هزار بار در خود شبنم می شوم
بيرون پنجره باد گريه می كند
کی می آيی...؟
پاييز

محبت

دستهایش را روی دستای سردم گذاشته بود و اشکهای من مثل باران روی دستهاش میچکید اما این اشکها ی گرم توی دل سرد اون
اصلا نفوذ نمی کرد من چیزی نمی خواستم فقط یه جرعه محبت ودیگه هیچ اما اون محبت را پولکی میپنداشت فکر میکرد میشه دم بازار خرید و مث یه آبنبات چوبی بهم هدیه داد او نمیدونست محبت خرید و فروش نمیشه محبت از دل ریشه میگیره دوستی آبش میده و عشق
برگ و بارش .او نمیدونست
نسیم

تسلیم، اصلا تو بردی. اما نه تو نبردی، من باختم، به خودم. بازنده‌ی اصلی شاید تو باشی ...!
k@\/Eh

وقت بدون آنکه اجازه بگيرد تند و تند می گذرد

نوشتی اين روزها پر برکت است و ما هی مشق روزه کرديم تا يادمان برود چقدر گرد و خاک گرفته ايم به امامزاده ها و قرآن سرطاقچه و تسبيح توی جا نماز و مفاتيح که سالی سه شب دستمان ميرسد دخيل بستيم که کاری کرده باشيم و از دستان رحمتت چيزی گيرمان بيايد و خيالمان راحت شود بابت فردايی که حساب کارمان با کرام الکاتبين است ......خلاصه تمام عالم را واسطه کرديم تا اتفاقی بيافتد و از اين بلا تکليفی به ظاهر آرام خلاص شويم
اما ....نه ....اينبار ميخواهم رسم و رسوم خاصی به زندگيم بدهم تا همه چيز خلاصه نشود در اين چند شب پر برکت که از دست رفت و مانديم ....حالا هم اگر ميبينی مدت هاست امام زاده نرفته ام و ۲ رکعت نماز حاجت نخوانده ام تقصير درس و دانشگاه نيست دارم قضای روز های غفلت را به جا می آورم .راست می گفتی وقت بدون آنکه اجازه بگيرد تند و تند می گذرد ديگر فرصت نيست که بنشينم برای خود از دست رفته ام مرثيه بنويسم... سنگ های مرمر امامزاده هم جز سکون و آرامش چيزی ندارند که اين جا از دستان سخاوتمند تو نشود طلب کرد
ميبينی دوباره رسيدم به آخر خط و مثل همه سال هايی که گذشت به چشم ديدم آدرس همه بيراهه ها به خودم ختم ميشود آخر امسال هم داشتم دنبال تو می گشتم ....نه ...دنبال خودم ...گمشده ای دارم
شبیه خودم
شکل تو بيشتر
حتما یک روز می فهمم بالای آن دار چه خبر بود

RainySea.com

مسافرين عزيز... خانم‌ها... آقايان... توجه فرماييد... مي‌توانيد کمربندهاي خود را باز کرده، و راحت روي صندلي خود بنشينيد. همکنون ما در ارتفاع 11000 پايي هستيم!! تا لحظاتي ديگر سقوط خواهيم کرد!! بستن کمربند، استفاده از ماسک اکسيژن، بقل کردن بالشتک زير صندلي، پوشيدن جليقه نجات... يا هر غلط ديگري که به فکرتان مي‌رسد... هيچ فايده‌اي ندارد!!پس خيلي راحت و ريلکس روي صندلي خود لم داده و مثل گذشته حرف مفت بزنيد و اداي روشن فکرها رو دربياوريد... خسته نباشيد!

~وعده دیدار

من باران اشك می خواهم ... آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم ... آنقدر كه بشوم خود باران ... آنقدر پاك شوم كه روزي شوم تو ... !!!
روزي كه رفتي و وعده ديدارت شد باران ... روزي كه رفتي و چشمانم به درازاي شب خيره به در شد ... روزي كه رفتي و قطره هاي اشكي كه نه تاب ماندن داشتند نه جسارت افتادن .. و نه از حقارت تن من در اندوه چشمان تو ... وعده ديدارت شد روزي كه باران نگاهم تمام شود ... تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهار دلت در جاده های بیقراری تو ببارد ؟ ... تا به کی باید ... به دنبال باد تو را به جستجوی ماندن بنشینم ... ؟ تا به کی به انتظار وحی کلامت هزاران سال در غار انزوای دل تنگی هایم بمانم ... ؟ تا که وعده دیدارت نزدیک و نزدیک تر شود ...؟ تا ترا برای همیشه به دلتنگی های دلم افزون تر کنم ... تا که بدانم آمده ای که بمانی ... تا که دیگر بدنبال واژه های دلتنگی نمانم ... و ترا برای همیشه به دلم و مرا برای همیشه به دلت هدیه کنم ... ؟؟
~

آپ ميكنم به افتخار گاو كه هيچ وقت نميگه من هميشه ميگه مااااا
بعد از كلي اومدم بگم كه زنده ام
يه جاي خالي پيدا شد
اين روزا خيلي بد اخلاق شدم
ميگن بهت نمياد
باشه پس از فردا خوش اخلاق
حالا تو اين حال ما مي پرسه زندگي يعني چي؟! من چميدونم ؛ مثه اينكه بپرسي هويچ يعني چي؟
خوب هويج هويج است و همين است كه هست
...غر غرو شدم ميدونم
سعي ميكنم خوب بشم
خوب شد؟
/. پويا

شادي

مدتهاست كه بدون تو جايي نمي روم، تو را با خود به ساده ترين مخفي گاههاي ممكن مي برم. تو را در شاديم مخفي مي كنم. مثل يك نامه عاشقانه در روز روشن. شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماده در دنياست. تنها كودكان آن را مي بينند. كودكان، قديس ها، سگ هاي ولگرد و تو. تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي و بعد در همان لحظه آزادش مي كني. كاري جز اين نمي توان با آن كرد و تو مي خندي. تو در برابر اين شكوهي كه اهدا شده، شكوهي كه دريافت شده، مي خندي! حظ و فيض، هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند. شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي‌آيد. من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم. عشقي چنان قوي به زندگي كه حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره كند. براي از دست دادن چيزي، بايد اول صاحب آن بود. ما هيچوقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي از دست نمي دهيم. در اين زندگي فقط بايد آواز خواند، بايد با غبار روان هاي عاشقمان از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته روح آواز بخوانيم.
متن برگرفته از دو كتاب فراتر از بودن و غير منتظره كريستين بوبن
اينم داشته باشيد: برای بهتر ديدن عظمت و شکوه هر چيز، بايد قدری از آن دور شد
نوشته شده توسط ساني

ترين ها

مهربون ترين آدم دنيا : مادر
مستحکم ترين چيز تو دنيا : شونه هاي پدر
شيرين ترين لحظه ي زندگي : عيدي گرفتن يه بچه
بهترين دوست دوران نوجواني : تنهايي
بهترين هديه ي جواني : نگاه
بهترين هديه ي دوران عاشقي : بوسه
فتنه انگيز ترين چيز توي زندگي : دروغ
خنده آورترين چيز توي دنيا : گريه ي اول نوزاد در لحظه ي تولد
اضطراب آورترين چيز : کنکور
بدترين گناه : تکرار اشتباه
بي رحم ترين معلم دنيا : تجربه

بازم ادامه بدم؟؟؟


پ.ن:ترين هاي دنيا هيچ وقت تموم نميشن اما ماه رمضون که بهترين ماه خداست داره تموم ميشه...اين ماه رمضون هم اومد و گذشت و ما هموني هستيم که بوديم فقط شباي قدرش يه کم به خودمون ميايم و ولي فرداش نه حالا بگير پس فرداش دوباره همون آش و همون کاسه.خدا همه ي ما رو بيامرزه با اين زندگي کردنمون (خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه!)

هميشه سفيد : فتانه

شب و على

نمى‏دانم چه سرى است در شب كه اينگونه عالم و آدم را دگرگون مى‏كند و خواب را از چشمان منتظر عشق مى‏دزدد. تو گويى همه هستى با شب پيوندى نهانى دارد، پيوندى كه دلشدگان عاشق تجلى‏اش را مى‏يابند و نجوايش را مى‏شنوند. و على كه هم عشق است و هم عاشق، معناى شب را بهتر از هر كس مى‏شناسد. شب محرم على است. شب همدرد على است. شب صبورى على است. و دوستان على، نقش او را در آينه شب به روشنى روز مى‏نگرند و به توصيفش مى‏پردازند.

يا علی گفتيم و عشق آغاز شد ....

به نام يکتا
سلام بر او که آرامش روانم است ...

یا علی مولا ...

توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصفه شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كی كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين.

از مرحوم آغاسی ...

***

دل آدم که می شکنه خیلی حکایت ها داره ...
دلم شکسته خدا جون
می گن دلشکسته ها راهی به سوی تو دارن
اگر اینطوره
دعا میکنم که این دل همیشه شکسته باشه
خدا جون تنهام نذار ...

***

ببخشید با یه روز تاخیر اینجا نوشتم !

يا علي


ذكر زبون اكثر ما يا علي
حضرت علي براي همه نماد مردي و مردانگيه
پس اگر اين روزها روزه ميگيرم و دعا ميخونيم اول از همه دعا كنيم كاش روزي بشه همه مردم ايران ما علي گونه باشن
خيلي وقت بود به اينترنت دسترسي نداشتم امروز فرصتش بود روز نوشتن من هم بود دلم خيلي گرفته بود از ته دلم يا علي گفتم شما هم يك يا علي بگين اين روزها روز حضرت علي هست از ته دلتون صداش كنيد بي جواب نميمونين
نگين

خدا

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .
او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !
و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟
پ.ن امشب شب قدر هست امسال بیش از گذشته محتاج دعا هستم من را فراموش نکنید.

Huuum?

می دونی بدترین نوع شکنجه چیه؟
اینکه یه نفر رو اونقدر ببوسی تا بمیره !

پ ن: میگی نه؟! ... بیا جلو !

یلدا

ای ايران ای مرز پر گوهر

دو تا خانومو يه آقا عقب،يه آقا هم جلو تو تاکسی منتظرن تا يه مسافر ديگه بياد.يه خانم مياد ،يه نگاهی به عقب ميندازه:«ببخشید ميشه _شما(آقاهه)بياييد جلو پيش اين آقا، من بشينم عقب؟//آقاهه در حين پياده شدن:اااه...مسخره//-چه امل...//-چه عقده ای !حالا فکر کرده ميخوردش.//-خودشون بد فکر می کنن فکر می کنن همه مثل اونا اند
....
-(توی آرايشگاه)يه خانم ....:ببخشين برای کوتاهی وقت دارين؟//-بله...بفرمايين.نوبتتونو ميذارم مابين مشتريها..ممکنه يه کم معطل _شين....يه خانم با حجاب با همون سوال..//-نه خانم.وقت خالی نداريم.چند بارگفتم اول زنگ بزنين نوبت بگيرين ،بعد پاشين بياين
.
-صد دفعه بت نگفتم حق نداری با اين دخترهء مانتويی بری بيرون؟نگفتم از اين دخترهء جلف با اون مانتوی تنگ و کوتاهش بدم مياد؟آخه اگه يکی تورو با اون تو خيابون ببينه ،چی فکر ميکنه؟؟؟؟

-اه...اه...اه... مرتيکه چلمنو ببين!۶۰ کيلو فقط وزن خالص ريشو سيبيلاشه...واقعا از اين آدما حالم به هم ميخوره...يکی نيست بگه بابا دکمه بالاييتو باز کن خفه ميشی
...
-نيگا کن..پسره قرتی همچين صورتشو صاف کرده و زير ابرو برداشته آدم نميدونه به زن داره نيگا ميکنه يا مرد؟بابا مَردم مردای قديم...غيرت داشتن..اگه يکی چپ به ناموس مردم نيگا ميکرد چشماشو در می اوردن حالا اين الدنگ داره با چشاش دختره رو ميخوره...
-اه...اين چادريا واقعا که حال آدمو به هم ميزنن.يه چادر سرش کرده و زيرچادر هر غلطی که ميخواد ميکنه...
-دخترهء قرتی با اون مانتوی چسبونو کوتاهش و با اون صورتش که به اندازهء۲ متر مکعب آرايش روش ماسيده داد ميزنه چی کارسو چی ميخواد...
-....
-....
چقدر خوبه که تو کشور شهيد پرور و با فرهنگ و هنرمون مردم اينقدر به اعتقاد و ارزشهای همديگه احترام ميذارن.از قديم گفتن هنر
و( ادب)نزد ايرانيان است و بس...
چند مدتیه خیلی غر غرو شدم شما هم مجبورید تحمل کنید همو طور که من خیلی چیزا رو دارم تحمل می کنم
نوشته شده توسط: همون نا آشنا

پست اول: بابت تاخیری که برای آپ کردن وبلاگ داشتم از همه دوستان عزیز عذر می خوام
براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كنمن امروز به تو نياز دارم نه فردا
شاید فردا خیلی دیر باشه
مریم

فرصتی نمونده


بادی توی غبغبش انداخته بود و با يه غرور خاصی داشت برای اطرافيانش تعريف ميکرد که:الحمد الله من هر سال چند شب ماه رمضان اطعام ميدم....
خيلی دلم ميخواست بهش بگم هنر نکردی.خيلی دلم ميخواست بهش بگم که غذا دادن به يه مشت آدمی که از فاصلهء ۱ متری ميشه صدای مرغ و جوجه و بره هايی که نوش جون کردن رو شنيد، هنر نيست.به يه مشت آدمی که اگه تو بهشون غذا ندی ۵۰۰ جای ديگه دعوت ميشن و اگه جايی دعوت نباشن ۷۰ رنگ و مدل غذا سر سفرشون هست.وقتی هنر ميکنی که آدمايی رو سر سفرت دعوت کنی که دغدغهء روزشون پيدا کردن يه لقمه نون برای سر سفرشونه...آدمايی که با خرما روزه ميگيرن و با خرما روزشونو باز ميکنن.آدمايی که وقتی پس موندهء غذاتو بهشون ميدی شرمنده سرشونو پايين ميندازن اما توی دلشون از خوشحالی دارن بال در ميارن و نميدونن چطوری دعات کنن.آدمايی که بچه هاشون روزه گرفتنو دوست دارن چون توی مدرسه حداقل به بهونهءروزه گرفتن ديگه نگران نداشتن تغذيه و خوراکيهای رنگارنگ بچه ها نيستن.اگه حتی يه روز هم اينجور آدما رو اطعام دادی به خودت افتخار کن.
خيلی دلم ميخواست وقتی ميگفت که هرشب ماه رمضان رو ميره مسجد و دعا ميخونه بهش بگم تو يی که داری اونجا بغل بغل ثواب جمع ميکنی و هرچی قصر تو بهشت به نام خودت ميزنی به همسرت فکرميکنی ،که تنهاييشو چطوری پر ميکنه؟به بچه هات فکر کردی؟ميدونی از شوق نبودنت چطوری تفريح ميکنن؟جوونی ميکنن؟کجاها ميرن؟
خيلی دلم ميخواست وقتی ميگفت که هرسال توی ماه رمضان ۴-۵ بار قرآن رو ختم ميکنه بهش بگم که اگه ميتونی ۱۰ بار ختمش کن که حداقل ديگه وقت اينو نداشته باشی که بشينی پای تلفن و هزار تا بدبخت و بشوری و بزاری کنار...بخاطر اينکه فلانی اينو گفت و اين کارو کردو اونجوری راه رفت چند ساعت نشينی پای تلفن و دلو رودهء طرف رو بزاری وسط...
خيلی دلم ميخواست وقتی که داشت از حجاب و رفتار دختر فلانی ايراد ميگرفت بهش بگم که دختر متين و با وقارت وقتايی که نشستی به متانت دخترای ديگه نگاه ميکنی و از رفتارشون ايراد ميگيری چطوری تفريح ميکنه و چطور داره هرهر به تو و اعتقاداتت ميخنده...
کاش که اين ماه واقعا باعث ميشد که يه نگاهی به خودمون،زندگيمون،رفتارمون و اطرافمون بندازيم.کاش به جای اينکه بقيه رو نگاه کنيم و بزاريمشون زير ذره بين يه کم روی کارای خودمون دقيق ميشديم.کاش فقط با نخوردن و نياشاميدن روزه نمی گرفتيم.بلکه دل وچشم و گوش و زبان و فکرمون هم روزه ميگرفت و از گناه و غيبت و تهمت و هرزگی فاصله ميگرفتيم. کاش قدر بهترين روزای زندگيونو ميدونستيم. کاش حالا که خدا به ما يه فرصت ديگه داده تا همهء اشتباهامونو بشناسيمو جبران کنيم از رحمتش استفاده ميکرديم و قدر ميدونستيم...
در خونهء خدا بازه و سفرهء رحمتش پهن، من و تو کجاييم؟؟؟؟؟
نوشنه شده توسط : نا آشنا
بازنويسي: نوشته شده توسط يه دلسوز

بگين: آهاي مشكل! من يه خداي بزرگ دارم.....

وقتي در زندگي به مشكلي بر ميخورين نگين كه: آه خداي من! من يه مشكل بزرگ دارم..... بگين: آهاي مشكل! من يه خداي بزرگ دارم.....
نمیدونم چرا گاهی یادمون میره که خدای بزرگ ،همیشه هوامون رو داره...همیشه کنارمونه....

چرا هر وقت غم داریم...هر وقت دلمون میگره میریم سراغش....چرا هر وقت ازش کمک میخوایم صداش میکنیم...چرا وقتای دلتنگی جاری میشیم و میریزیم توی دریای بی انتهای اون!!چرا؟؟...کاش همیشه..با یاد خدا قلبمون آروم بگیره.......

پ ن:بنشين و گذر عمر ببين...۱۰ روز از بهترين ماه سال گذشت..اگه پانزدهم روز خوبيه....پس ۲۲ وم هم روز خوبی ميتونه باشه...چقدر متنا ادبی شده...دارم کم ميارم...الفرار....تا يه ۲۲ وم ديگه فعلن....

مــــهتــاب!

و تو دلتنگ خودت هستی!

به نام تنها تکیه گاه تنهایی ام !

چه سخت می شه گاهی واژه «دوستت دارم» رو به زبون آوردن! در حالی که دلت فریاد می زنه! و تو انعکاس این ندا رو توی قلبت احساس می کنی! اما گوشی برای شنیدنش نیست!
اما ... چرا هست! اونی که باید بشنوه! می شنوه. و بازتاب این شنیدن هست که به تو تسلی و آرامش می بخشه! کسی که در همه لحظات سخت با آدم همراه می شه! و دوستی با خداست که تو رو امیدوار به زندگی می کنه، چون او تنها کسی هست که همیشه و همه جا به فکر تو هست!
اما ... اين بار تو ترجيح می دی ساکت باشی و هيچی نگی، تا مبادا اين «خلوت انس» به هم بخوره!
تا مبادا روياهات دوباره به کابوس تبدیل بشه! تا مبادا دوباره اون سیب گاز زده بهت پس داده بشه!
اينبار ديگه تو سکوت می کنی، سکوتی که گرچه سنگينه، گرچه حرفها و درد دلها داره، اما ترجيح می دی بين خودت و خدای خوبت بمونه! مثل يک راز!
چون اطمینان داری خدا از راز دلت با خبره! اما هیچ محرم اسراری به جز او نیست برای این دل شکسته!
می دونی کسی باید قدر این دل رو بدونه و تو دلت رو به خدا سپردی! و این می تونه این درد رو در وجودت تسلی بده! و اين قلب شکسته اینبار برای خودت هم ارزشمنده!
اين بار ديگه دلت برای خودت تنگ می شه، چون او رو جزئی از خودت می بينی!
احساس نابی که تا به حال تجربه نکرده بودی! احساسی که دوست داری پاک و زلال بمونه و توی تاريکی اين دنيا گم نشه!
هر چند از این زمونه دلت می گیره، هر چند دردهایی رو تجربه کردی و سختی هایی رو دیدی!
و وقتی احساس می کنی تنها شدی این صدای خداست که به گوش می رسه، بر من توکل کن! و تو بيش از هر زمان ديگری مشتاقانه به سوی او رهسپار خواهی شد! چون می دونی خداوند مطمئن ترین تکيه گاه تو خواهد بود.
اما حالا می بینی که همه این ها تو رو به خودت می رسونه!
و تو دلتنگ خودت هستی!
اونوقته که دوست داری مثل يه جويبار جاری بشی تا به دريا برسی.

ساغر مستيه من ~

ساغر مستيه من , همه هستيه من مثل يک کبوتر عشق که نشستي دل من همه بود و نبود , بهترين شعر و سرودتو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود تو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود شب و روزم ساز و سوزم , خط به خط غزل غزل تو رو خوندن با تو موندن , دل به دل بغل بغل تو به شيواي يه عشقي , نه زلالي نگاه همسفر با من ديوونه تا انتهاي راه ساغر مستيه من , همه هستيه من مثل يک کبوتر عشق که نشستي دل من همه بود و نبود , بهترين شعر و سرود تو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رودتو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود

يادت هست ...~


دوربودی دور~ و آن قدر شگرف که ترانه های سپاس درختان به گوش الههء جنگل
برایت افسانه ای از قصه های قدیمی مادربزرگ نوشتم خواندم که می دانی اش سپردمش به نسیم
شاخه ای بیدمشک در گلدانت نشاندم
خوشه هاي ياقوتي انگور هاي تازه انتظارنگاهت پر از عطر یاس بود
و سیبهای تازه به شکوفه نشسته دل ، صدایت رسا بود و نرم و سبز
وقتی می گفتی" دوستت دارم"..
ماه آمد بوسیدمش نشانی ات که دادم سپیده دمیده بود...~
هنوز هم عطر تو را دارد بوسه هایم حک شده بر نرمی مخمل سیاه ،
و آبی تر از یک گناه
تبم فرو می نشیند
از خنکای آبی نگین ، دلم می لرزد
از لغزش سپیدی زنجیر بر سینه ام
با صليبي در دست مست می شوم از بوی غریب تو
می میرم از تو .... ميميرم بي تو ...

يادت هست
نیم شب بودنیمهء اردیبهشت بر پنجره،
باران نوشت!
سطرهای کشیدهء مورب با حروف مکرر نام تو
~~~~~~~~
~~~~~~~~
~~~~~~~~
~~~~~~~~
شاید که می آیی . . . و تو آمدی ... آمدی تا که بمانی ... تا که بمانم ... ~
یادت هست ..؟ روزی این جمله تو بود ؟ بمان تا بمانم ....

کودکانه

گل های شمعدانی و عروسی در گلدان های آب زده ای که مادرم جلوی پنجره چیده، بوی کودکی هایم را می دهد. روزهای گرم تابستان خواهرم مرا در آغوش می گرفت و روی تنه ی درخت می نشاند و برایم قصه می گفت. گاهی نیز سیب سبز و کال اما ترش و خوشمزه ای را می چید و به دست من می داد و من هم که محو قصه ها شده بودم سیب را گاز می زدم و می خوردم. یادش بخیر چه زود گذشت...

توسط پاييز

Form is Emptiness & Emptiness is Form

هميشه تاخير داشته ام

بعد از مدتها هم كه مي خواهم براي جمع نوشت بنويسم باز هم تاخير دارم
پانزدهم ، روز خوبيست
مخصوصا پانزدهم ماههاي فرد !
باور كنيد تا بحال كه اينطور بوده است
و يا شايد هم فقط براي كساني كه متولد ماه زوج هستند اينطور به نظر مي رسد
به هر حال شما هم مثل من فرض كنيد روز پانزدهم ، روز خوبيست
حتي بهتر از اولين روز از اولين ماه سال /.


بابك

گذشته حال آینده

دیروز با دوستی داشتم آلبومهای قدیمی را ورق میزدیم و او گفت نمیخواهی به عقب برگردی و دوباره سالمتر و جوانتر و شادابتر و با فکرتر زندگی کنی؟ گفتم : همه اینها را دوست دارم اما عقبتر نه بلکه جلوتر شاید چیزهایی را بدلایل بی توجهی بی فکری و هزار و یک دلیل دیگه از دست داده ایم اما حالازمان گذشته نگری و گذشته پریشی نیست وقت شدن برای ناشده های حالاست و تفکر برای برنامه های فردا
نسیم

بدون شرح!

اول اينو بخون بعد چشماتو ببند....
غضب تو رفته از يادم خــــــــــــدا
ديگه از پا افـــــــــــــــــــتادم خدا
چشمهاي دلم تو خواب چه کنم
وضع من خيــــلي خرابه چه کنم
دل بريده از دلـــم دلــــــــبره من
به گمونم گذشته آب از سـر من
دل خوشم ماه رمضـــــون اومدم
گفتي که آشتي کـــــنون اومدم
...
امان از ساعــــتي كه دارم ميرم
امان از ساعتــي كه من ميميرم

وقتــــــي كه روح تنم رفتنـــــيه
رو پيشونيم عرق مرگ ميشينه

ساعت جـون دادنم به يك طرف
وقت غسل و كفنم به يك طرف

مي خوابونند توي تابوت اين تنو
مي گــــــــيرند زير جـــنازه منو

سرمو رو خاك غربت ميـــــزارند
رو چشام يه ذره تربت مــيزارند

صورتم رو به همه نشون ميدن
شونه هامو ميگرند تكون ميدن

همه اشك از دل غمـناك ميرزند
روي سنگ لحدم خاك ميــــرزند

همه بر ميگردنو جا ميمونم
زير خاك تنهاي تنها ميمونم

با خــــودم ميگــــم حالا چـكار كنم
كاش كه ميشد يه جوري فرار كنم

امان از حساب اون دوتا ملك
سـوال و جواب اون دوتا ملك

ميگه توي صدف دلـت چيه
ميگه زود بگو خداي تو كيه

فقط اونجـــــــا تو بايد ياري كني
واسه عبد رو سيات كاري كني

..........................................
حالا چشماتو آروم ببند...
بدروود..پويا

در راستای اینکه "خدا الاغ را آفرید تا انسان خوشحال باشد که از او خرتر هم هست!":

می‌دونی ضریب‌هوشی هفت یعنی چی؟ یعنی ضریب‌هوشی خر پونزدس!

k@\/Eh

او خلقنا الانسان...

همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نکند نفهم است و الاغ راآفريديم تا خوشحال باشد که از انسان خرتر هم هست و موش را تا فکر نکند خيلي ترسوست و ميمون را تا هيچ وقت احساس نکند فقط اوست که بي دليل ميخندد
و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شودو دوهزار سال فکر کرد و آدم نشدو فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهم تر ، ازالاغ خرتر و ازموش ترسو تر استوبعد از آن همه ميمونها مطمئن شدند که بي دليل نميخندند
و خداوند داناست و زندگي زيباست ، و شما نميدانيد و خداوند تواناست ، و همانا شمارا آفريديم چون زورمان ميرسيد
و شما
و ای کسانی که ایمان آوردید یک قدری فکر کنید
و ببینید آیا واقعا ایمان آوردید؟؟؟؟
باشد که رستگار شوید .....

کمي باران براي خيس بودن در هواي نمدارم! اندکي نور براي ديدن سويي از ميان هزار بيسوي غزلواره هاي تب دارم! چند شاخه شب بو براي باقيماندهء شبهاي عمرم! و چندين واژهء سبز براي گفتن از هزار خيال رفته بر بادم! براي زنده بودن مني که جز تو چيز ديگري نيست در يادم! کافيست. نازنينم! به سکوت اين روزهاي نقره اي نگاه نکن من فقط اين روزها احساس مي کنم کمي بيش از پيش... صادق شده ام و...

و... عاشق همين !!!...

پی نوشت: مي دانم من و تو دو خط موازي هستيم اما بيا دور از چشمان معلم همديگر را قطع کنيم!
سخت نگير...

گمان نکنم...

يک نقطه به جايي بر بخورد!

در آیینه ... ~

وقتی چشمانت بارانی است ... دیگر چه فرقی میکند ....؟ زیر باران باشی یا در کویری بی محبت که از بی مهری باران خشک است و
از آن آفتاب تموز صورتت پوست می اندازد و تمام تنت را میسوزاند .... دیگر چه فرقی میکند ...؟ پاهایت پر از آبله شود وقتی از فرت خستگی راه تمام زندگی را سرابی بیش نمیبینی و با پاهای خسته تمام بیابان زندگی را پیموده ای ....! دیگر چه فرقی میکند من باشم .. یا نباشم ...؟ دیگر چه فرقی میکند .... من باشم یا تو که تمام پهنای صورتش از اشک نمناک است .... ~
شاید تو هم دیگرخود منی و یا من توام ... ؟؟؟ شاید تو چهره شکسته من در آیینه ایی ؟؟؟

باران که نمي آيد ...

باران که نمي آيد ، دعا مي کنيم ،باران که مي آيد ، يادمان مي رود که دعا کرده ايم ...چقدر خوب است که چتر داريم و چقدر بد است که سيل مي آيد و ...يک توده هواي کم فشار يا پرفشار از مديترانه دارد مي خواست بيايد ، همه چيز تقصير گرم شدن کره زمين ، سوراخ شدن لايه ي اوزون ، مصرف بي رويه آب ... است !...يک ماه است باران نباريده ، عجب هواي مزخرفي !بغض يک بچه در سيستان و بلوچستان جوري مي شکند که دل خدا هم ، و ...
باران مي آيد ...
دلتنگي دات نت

ياس

در كوچه هاي سبز
تنها به شكوفه هاي بهار
مي نگرم
سه راهي وصال در برابرم
اما
تو از هيچكدام نمي گذري
و من
سر مي نهم بر زانوي غربت
ساني

دوست دوست را کامل می کند

به نام خدا
ابوالمشاغل اثر نادر ابراهيمی...
دوست دوست را كامل می كند.همانگونه كه يك نيمه نيمه ديگر را.اما يك نيمه در نيمه ديگر حل نمی شود .
محو نمی شود.نابود نمی شود.اين شبيه شدن ها مساله ايست كه باعث می شود ما غالبا تنها بمانيم...ما می خواهيم كسی با ما باشد كه "ما" نباشد.دستگيرنده ما باشد و دستگيرنده اش باشيم.هشدار دهنده به ما باشد و هشدار دهنده به او باشيم.بيدار كننده ما و بيدار كننده اش......خيلی ها می آيند به طرف تو و مجذوب می شوند و مغلوب.و بعد ناگهان می بينی كه تكيه كلامهای تو را حركات تو را طرز حرف زدن تو را و حتی سليقه تو را در غذا خوردن و دوست داشتن اين يا آن ميوه و شيرينی تقليد می كنند.اينها هرگز دوستان خوبی نمی شوند. تو نيمه مكمل خود را می خواهی نه سايه خود را. نه شبح خود را. نه شبيه خود را...رفيقی كه دايما تو را تاييد می كند يا تحسين اسير است نه رفيق...
دوست خوبم شکوفه یاس عزیز تولدت مبارک .

قابل ديدن

ميدونين چرا چشمامونو ميبنديم
وقتي ميخايم بريم توي رويا؟
وقتي ميخايم گريه کنيم؟
وقتي ميخايم فکر کنيم؟
وقتي ميخايم تصور کنيم؟
وقتي ميخايم کسي رو ببوسيم؟
به دليل اينکه: قشنگترين چيزهاي تو دنيا قابل ديدن نيستن


سلام به همه ي دوستاي جديد خوشحالم که منم از اين به بعد اينجا مينويسم و شدم نويسنده ي جمع نوشت!اميدوارم بتونم واستون خوب بنويسم و همه ازم راضي باشن و خدا هم يک در دنيا و هزار در آخرت نصيبمان نمايد(چقد ادبي شدها!!!)خلاصه اينکه مخلص همه ي شماها ما يکي.دوستتون دارم چون واسم قابل ديدن نيستين!

فتانه...



زمزمه اي با او

بى‏تو اى درياى من! زندگى همچون سراب مى‏شود كه به گمان آب ،‌‌‌ به سويش مى‏شتابم و خود را در دامن تلألؤ دروغين آن مى‏افكنم و سرانجام حاصل هستى را يـك نيستى پرشكوه مى‏يابم. بى‏تو تشنه‏تر از برگ، در برهوت زمين، چون باد مى‏دوم،عاقبت خسته از سنگ حوادث از پاى مى‏افتم و در تب غم‏هاى بى‏كرانه مى‏سوزم. بى‏تو اى همسفر زندگى! تشنه‏تر از برگ و خسته‏تر از سنگ مرگ دل را مى‏بينم. گاهى پشت پنجره تنهايى سر ك مى‏كشم. گاهى در كوچه پس كوچه‏هاى غم پرسه مى‏زنم و تو را فرياد مى‏زنم. روزى در باغ، درخت، حال مرا پرسيد، به او فردايم را نماياندم، آنجا كه گيلاس‏هاى آرزوى من، دست به شاخسارهاى اميد داده بودند و لحظه‏هاى انتظار همچون بلبلان و هَزاران بر شاخسار نغمه سرايى مى‏كردند و آبشار عشق و اميد در زير آن زمزمه مى‏كرد. تو به حرمت شكوفه‏هاى اين باغ، درخت وجودم را درياب. باور كن! خزان زرد، سبز مى‏شود و زمستان، بهار مى‏شود ،
اگر تو همسفر اين پاهاى خسته و دل اميدوار من باشى

نقطه ی ارشميدس

...درود...اميدوارم که حال همگي خوب باشه.دوباره اول ماه شد و من شروع کردم که مطلبي براي وبلاگ گروهي جمع نوشت بنويسم.و اين بار نيز فصل پاييز براي بينهايتمين بار بر روي کره ي زمين شروع شد و بينهايت بار ديگر نيز ادامه خواهد داشت.فصل ها در چرخه ي ثابت و تغيير ناپذيري مي گذرند و ما نيز در قسمتي از زمانشان با آن ها هم داستان مي شويم.منظورم داستان گذر زمان است.اگر کمي از اين روزمرگي ها بيرون بياييم و از بعدي فراتر از آن به زندگي و تولد و مرگ بنگريم، به انسان هايي بينديشيم که پيش از ما آمده اند و رفته اند،به تمدن هايي نگاه کنيم که بوجود آمده و نابود شده اند يا زماني در اوج قدرت بوده و زماني ديگر به حقارت و فلاکت در آمده اند تصور غريبي به ما دست مي دهد.اگر به اين فکر کنيم که ما در مقابل تمام اين کهکشان ها و اجرام آسماني و امواج مغناطيسي در حد يک الکترون و شايد کمتر از آن باشيم به تحير مي مانيم.به راستي هدف از اين ها چيست؟البته من هميشه در مقابل اين سوال سوال ديگري مطرح مي کنم:چرا مي پنداريم همه چيز بايد هدف داشته باشد؟ چرا همه چيز را تنها بر اساس درکيات و قوانين ذهني خودمان توجيح مي کنيم؟گاهي آرزو مي کنم که به يک نقطه ي ارشميدسي برسم و از آنجا جهان را نظاره کنم .ارشميدس هميشه مي گفت اگر من بر نقطه اي بايستم که هميشه ثابت باشد مي توانتم زمين را تکان دهم.البته اين نقطه جز در تخيل ما راه به جايي ديگر ندارد.ارشميدس هندسه دان بود و بايد به او حق دهيم که چنين نقطه اي را تصور کرده.هندسه تنها در تصورات ما شکل مي گيرد.دايره و نقطه و خط وجود خارجي ندارند.اگر از بعدي فراتر به اعمالمان نگاه کنيم شايد همه شان را بيهوده پنداريم.اين نوشتن ها ، اين سخن گفتن ها ،معاشرت ها ، آمد و شد ها ، تحصيل ، کار ،ازدواج همه و همه ي آنها پوچ و تهي خواهند بود.چرا بايد خود را توجيه کنيم که تمام اين هستي براي ما انسان ها خلق شده است؟چرا بايد براي راضي نگه داشتن خود به علت غائي ارسطو پناه ببريم؟ : هر چه که وجود دارد از باران گرفته تا خورشيد براي آنست که ما در زمين زندگي کنيم.نه ما نمي توانيم جهان را به خدمت کردن به «ما» متهم کنيم.بين تمام اين پوچ نگري ها که به نظر من واقعيت دارد تنها به يک چيز مي توانيم دل ببنديم و آن اينست که زيبا زندگي کنيم ، زيبا ببينيم و زيبايي را درک کنيم.اينگونه زيبا زيستن ،ديدن و درک کردن به ما کمک مي کند که زيبا باشيم و شايد اين تنها هدف از زيستن ماست.زيبا بودن .
زندگي مجسمه اي است و ما هنرمندي که بايد آن را به زيباترين شکل ممکن جلا بخشيم.و يک چيز ديگر را هم فراموش نکنيم: تا زماني که زنده هستيم و مرگ را تجربه نکرديم زنده بودن را درک کنيم.
زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست
هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
نيک آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
پي نوشت: اين مطلب را من در يکم مهر در ميهن بلاگ نوشتم و نمي دونم چرا پاک شد.تازه فهميدم که بايد اون رو در بلاگ اسپات مي فرستادم.به هر حال ببخشيد که تاخير کردم.و در ضمن راجع به اسم جمع نوشت هم بايد بگم که به نظر من ترکيب يک واژه ي عربي و يک واژه ي فارسي کمي نامانوس هست.براي مثال دو واژه ي لوازم التحرير و نوشت ابزار را در نظر بگيريد.جمع نوشت تا حدي مثل آن است که به جاي اين دو واژه از کلمه ي ابزار التحرير يا لوازم النوشت ! استفاده کنيم.به نظر من اگر به جاي جمع از هم استفاده کنيم شايد اسم وبلاگ قشنگ تر باشه.ببخشيد فضولي کردم.
سياوش
...بدرود...

تبریک !

به نام یگانه هستی بخش
سلام دوستان عزیز .
اول اینکه دات کام شدن جمع نوشت مبارک
دوم شروع سال جدید تحصیلی بر همه معلمان و دانش آموزان و دانشجویان مبارک !
سوم اینکه برای شروع متن زیر رو به شما عزیزان تقدیم می کنم :
------
امّا ...

روزهایی را که تنها بوده ای فراموش کن
امّا
هرگز لبخندهای شیرین دوستانت را فراموش نکن

روزهای ابریت را فراموش کن
امّا
ساعات آفتابیت را هرگز فراموش نکن

بدبختی هایی که گاه با آنها روبرو می شوی را فراموش کن
امّا
خوشبختی هایت را هرگز فراموش نکن

شکست هایت را فراموش کن
امّا
پیروزی هایت را هرگز فراموش نکن

نقشه هایی که به نتیجه نرسیده اند را فراموش کن
امّا
هرگز رویاهایت را فراموش نکن

اشتباهاتت را فراموش کن
امّا
درس هایی را که آموخته ای هرگز فراموش نکن
-----------
چهارم اینکه لطفا دستی به قالب اینجا بکشید .
پنجم حق یارتون باشه و دلتون شاد .

جمع نوشت دات کام

وقتی وارد شدم یه حال و هوای خوبی داشت. آخه دیگه مستقل میشدم، آب و قرآنی که آورده بودم گذاشتم رو تاقچه.باید شروع کنم، آخه به این مگن اسباب کشی،
پس یا علی...
سه... دو ... یک

بسم الله الرحمن رحیم...
اولین مطلب رو با یه شعر شروع میکنم...
به نام آنکه نامش بر زبانهاست فروغش روشنی بخش جانهاست

· جونم واستون بگه که [ مثه این قدیمیا حرف زدم ] اگه ازم بپرسید که چه احساسی دارم که اصلا هم مهم نیست واستون..منم پس نمیگم تا بمونید توش [فکر کن!].
· بد قاطی شدی باهاما، یکم خودتو سنگین بگیر بابا، اه اصلا خوشم نیومد.
· ببین من هرچی میگم فقط تو گوش کن ، میخوام باهات کلی درد و دل کنم فقط خواهشا آخرش برو و هیچ وقت دیگه هم پیدات نشه!
· تو هم کشتی مارو، تا دیروز میگفتی خوشبخترین آدم دنیا هستی و این حرفها و حالا که رفته میگی تف به این زندگی و دنیا ! [جالبه]
· ببین من هرچی میگم تو بگو باشه... باشه...پس برو گمشو!
· چقد حال میده وقتی که دنبال یه بهانه هستی اونو پیدا کنی و بهترین راه بشه واسه متنفر شدن. نه؟!
· بدروود/پویا/.


 

لينک ها :

 

:: پويا   (مديريت وبلاگ)  ::   وبلاگ قبلي  ::

دبيررياضي:: کاوه :: بچه مخفي:: ساني ::

حمدانه :: شاهين ::پارسا::فائزه ::مهتاب::

بابک :: نسيم:: فتانه :: يلدا :: امين :: پويا::

حاج حميد :: پاساژ :: جمع نوشت::  3تيغ ::

بنيامين::

.................................................

 

نويسندگان وبلاگ :

 

 پويا  يکم هر ماه

 بنیامین  دوم هر ماه

 حمدانه  سوم و بيست و يکم هر ماه

 3تيغ  چهارم هر ماه

 حاج عمو  پنجم هر ماه

 فتانه  ششم هر ماه

 دلقک  هفتم هر ماه

 ساني  هشتم هر ماه

 کاوه  نهم و چهاردهم هر ماه

 پارسا  دهم و نوزدهم هر ماه

 شاهين  يازدهم و بيست و سوم هر ماه

 فائزه  دوازدهم و بيست و هشتم هر ماه

 دبير رياضي  سيزدهم هر ماه

 بابک  چهاردهم و بيست و نهم هر ماه

 -   شانزدهم هر ماه

 نسيم  هفتدهم هر ماه

 ماهی دودی هجدهم هر ماه

 پاساژ  بيستم و بيست و هفتم هر ماه

 بچه مخفی  بيست و چهارم هر ماه

 -  ببيست و پنجم هر ماه

 امین  بيست و ششم هر ماه

 یلدا  سي ام هر ماه

..................................................

آرشيو وبلاگ :

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006:

 

..................................................

 

l DESIGNED  BY  POUYA l