بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود ~
آنکه آتش را از خدایان دزدید و به زمین آورد و به انسان بخشید تا گرمی را حس کند و پرومته ها از جانب خدایان محکومند که در کوههای المپ به زنجیر کشیده شوند...!
محکومند که جگرشان را عقابی به کرات از سینه شان با نوک و چنگال بیرون بیاورد و بخورند.
با تکرار و تکرار. تا همیشه هستی. آتش آگاهی از تو پرومته دلم . به روحم روانم و انسان نهفته در وجودم هدیه کرد. و از افسون نگاه تو....! ~
روحم از از چشمه نوش تو نوشید و از تو سرشار شد.و افسانه به واقعیت پیوست...! و تو را در مکاشفه همیشگی خویش سهیم ساخت.! ~
و دل این پرومته مظلوم وجود من نیز برای خدایان حاکم بر این جهان که همیشه و مدام وجود دارند به زنجیر کشیده شد. با تو گفتم شاید تهوع تکرار را تداعی کند. شاید پژواک پیچیده در کوه شده باشد که هر چند بگوش میرسد...! اما مفهوم خود را از دست داده شاید؟
وقتی برای تو و از تو می نویسم عنان خود را از دست میدهم ~ نوعی تکامل را در خود حس میکنم آن دیگری می شوم که جا آنچه در جامعه عرضه می کنم و می شناسانم. تفاوت دارد....!
و این تنها بخاطر این است که با تو می گویم .. ~ بواسطه از تو گفتن و با تو گفتن و مکاشفه درونم با تو و ره سپردن خیالم با گامهای توست...! ~
رها می شوم از زمین و زمان . از همه چیز و همه کس ترا حس می کنم سپس دستانت را در پشت پنجه هایم که می نویسد حس می کنم تو مرا به سفر در کاغذ سفید یاوری! صدایت را می شنوم که می گویی ومیخواهی که بنویسم.... بنویسم و از پرده پرده تو پنهانهای پرومته جانم پرده بر دارم. آن آتش را که در درونم طوفان بپا کرده با تو از رمز و رازش یگویم و آیه هایی را بخوانم. و ترا به خویشتن هدیه کنم. ~
و ترا و خویشتن خویشم و همه و همه ام را به تو باز گردانم. به خودمان و با این رها شدن از من و رسیدن به ما اوج تعالی و هدف آفرینش را که معنی دارا شدن و از کثرت به وحدت رسیدن را منظور دارد بر آورده نماییم. و اگر اینگونه که می گویم و خواهان ان هستم نیستی و خود را با من طالب به ما رسیدن ندیدی بگو...! بدون هیچ پرده پوشی بدن هر گونه کتمان ؟!!!
به خود واماندن. در برابر دیوار سکوت ایستادن پای رفتنم را صدای گفتنم را گرفته. از خودت بگو در پاسخ اینهمه گفتن من به حرمت ادب به حرمت تمام لحظه های بیتاب بودنم . بنویس ... ~ و باز هم برایم بنویس ...!برایم هر چند کوتاه در جملاتی بی پیرایه از گوشه گوشه ذهنت بنویس. که حکایتم را خوانده ای و بنویس که آیا در باور تو جایی برای ماندن و زیستن دارم؟
بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود و چشم با نشانه ات ~ به خورشید. و من با صبوری ....! ~
دیگر به آغاز یک پایان می رسم به آغاز یک مرحله نو و پایان یک قطعه از شناخت . آغازی که در آن خود را باز گو کردم.
سطر سطر کتاب وجودم را برایت خواندم تا با هر آنچه که هستم آشنا شوی و سوار سرنوشت را یله شده در کوچه های زندگیم نمی دانم بلکه این سوار قسمتی از تقدیرم را در خورجین خود به همراه داشت. و آن شناخت تو و خواستن تو برایم بود. و ایمان دارم اگر با هم شویم بقیه اش را با هم خواهیم ساخت. بقیه را داستانی برای زندگی و شعری برای زیستن خواهم سرود و اگر این آشنایی بر پایه مهر و دوستی بنا شود در فردا و فرداهای خوب استوار خواهد شد ~ تو مفصر فردای من برای منی و بعد پس از آگاهی از فکر و تصمیم تو...! من خواهم ماند و سر نوشت و باز این کدامین خط است که بر دفتر عمرم رقم می خورد؟
نمی دانم ؟ تو بگو...؟ ~
