"یک کوچه بن بست "
یک کوچه بن بست
دوباره پرواز ،
دوباره غم ،
دوباره شکست
و سکوت ، عشق ، سکوت
خسته از تکرار ،
به سوی بی انتها پر می گشایم
و در میان راه تو را می بینم
نمی دانم چرا همیشه یک اتفاق ساده مرا از پرواز باز می دارد؟
نمی دانم چرا همیشه یک دست ،
یک نگاه ،
مرا اسیر بند و قفس می کند؟
و غروب ،
و شب
دوباره لبخند پلید غم بر روی چهره ام سایه می افکند
و من ،
دوباره می شکنم
و من ،
پس این پنجره های مه آلود ،
دنبال رد پایی از تو می گردم
و یک کوچه بن بست ،
آخرین نشانی ست که از تو دارم
پر پروازم را شکستند و
مرا در بند نیستی گرفتار کردند
چرا کسی فریاد نمی زند؟
چرا هیچ کس به فکر طلوعی دوباره نیست؟
انگار همه جادو شده شبند
ومن ، اسیر غم
و برای رهایی از این بن بست ، دنبال فانوسی می گردم
و دستهای تو ،
از پشت دیوار غروب می کنند
ومن ،
همچنان پس این پنجره های مه آلود
دنبال ردپایی از تو می گردم
