--> [ جمع نوشت ]
 

آپ ميكنم به افتخار گاو كه هيچ وقت نميگه من هميشه ميگه مااااا
بعد از كلي اومدم بگم كه زنده ام
يه جاي خالي پيدا شد
اين روزا خيلي بد اخلاق شدم
ميگن بهت نمياد
باشه پس از فردا خوش اخلاق
حالا تو اين حال ما مي پرسه زندگي يعني چي؟! من چميدونم ؛ مثه اينكه بپرسي هويچ يعني چي؟
خوب هويج هويج است و همين است كه هست
...غر غرو شدم ميدونم
سعي ميكنم خوب بشم
خوب شد؟
/. پويا

شادي

مدتهاست كه بدون تو جايي نمي روم، تو را با خود به ساده ترين مخفي گاههاي ممكن مي برم. تو را در شاديم مخفي مي كنم. مثل يك نامه عاشقانه در روز روشن. شادي پر ارزش ترين و كم ارزش ترين ماده در دنياست. تنها كودكان آن را مي بينند. كودكان، قديس ها، سگ هاي ولگرد و تو. تو شادي را در حين پروازش به دام مي اندازي و بعد در همان لحظه آزادش مي كني. كاري جز اين نمي توان با آن كرد و تو مي خندي. تو در برابر اين شكوهي كه اهدا شده، شكوهي كه دريافت شده، مي خندي! حظ و فيض، هميشه با قيمتي گزاف به دست مي آيند. شادي بي نهايت تنها با شهامتي بي نهايت به دست مي‌آيد. من شهامت تو را در خنده ات مي شنيدم. عشقي چنان قوي به زندگي كه حتي زندگي هم نمي توانست آن را تيره كند. براي از دست دادن چيزي، بايد اول صاحب آن بود. ما هيچوقت در اين زندگي صاحب چيزي نيستيم و هيچ وقت چيزي از دست نمي دهيم. در اين زندگي فقط بايد آواز خواند، بايد با غبار روان هاي عاشقمان از ته گلو، از ته دل، از ته مغز، از ته روح آواز بخوانيم.
متن برگرفته از دو كتاب فراتر از بودن و غير منتظره كريستين بوبن
اينم داشته باشيد: برای بهتر ديدن عظمت و شکوه هر چيز، بايد قدری از آن دور شد
نوشته شده توسط ساني

ترين ها

مهربون ترين آدم دنيا : مادر
مستحکم ترين چيز تو دنيا : شونه هاي پدر
شيرين ترين لحظه ي زندگي : عيدي گرفتن يه بچه
بهترين دوست دوران نوجواني : تنهايي
بهترين هديه ي جواني : نگاه
بهترين هديه ي دوران عاشقي : بوسه
فتنه انگيز ترين چيز توي زندگي : دروغ
خنده آورترين چيز توي دنيا : گريه ي اول نوزاد در لحظه ي تولد
اضطراب آورترين چيز : کنکور
بدترين گناه : تکرار اشتباه
بي رحم ترين معلم دنيا : تجربه

بازم ادامه بدم؟؟؟


پ.ن:ترين هاي دنيا هيچ وقت تموم نميشن اما ماه رمضون که بهترين ماه خداست داره تموم ميشه...اين ماه رمضون هم اومد و گذشت و ما هموني هستيم که بوديم فقط شباي قدرش يه کم به خودمون ميايم و ولي فرداش نه حالا بگير پس فرداش دوباره همون آش و همون کاسه.خدا همه ي ما رو بيامرزه با اين زندگي کردنمون (خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه!)

هميشه سفيد : فتانه

شب و على

نمى‏دانم چه سرى است در شب كه اينگونه عالم و آدم را دگرگون مى‏كند و خواب را از چشمان منتظر عشق مى‏دزدد. تو گويى همه هستى با شب پيوندى نهانى دارد، پيوندى كه دلشدگان عاشق تجلى‏اش را مى‏يابند و نجوايش را مى‏شنوند. و على كه هم عشق است و هم عاشق، معناى شب را بهتر از هر كس مى‏شناسد. شب محرم على است. شب همدرد على است. شب صبورى على است. و دوستان على، نقش او را در آينه شب به روشنى روز مى‏نگرند و به توصيفش مى‏پردازند.

يا علی گفتيم و عشق آغاز شد ....

به نام يکتا
سلام بر او که آرامش روانم است ...

یا علی مولا ...

توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحاب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصفه شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كی كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون دل شكستمو ببين.

از مرحوم آغاسی ...

***

دل آدم که می شکنه خیلی حکایت ها داره ...
دلم شکسته خدا جون
می گن دلشکسته ها راهی به سوی تو دارن
اگر اینطوره
دعا میکنم که این دل همیشه شکسته باشه
خدا جون تنهام نذار ...

***

ببخشید با یه روز تاخیر اینجا نوشتم !

يا علي


ذكر زبون اكثر ما يا علي
حضرت علي براي همه نماد مردي و مردانگيه
پس اگر اين روزها روزه ميگيرم و دعا ميخونيم اول از همه دعا كنيم كاش روزي بشه همه مردم ايران ما علي گونه باشن
خيلي وقت بود به اينترنت دسترسي نداشتم امروز فرصتش بود روز نوشتن من هم بود دلم خيلي گرفته بود از ته دلم يا علي گفتم شما هم يك يا علي بگين اين روزها روز حضرت علي هست از ته دلتون صداش كنيد بي جواب نميمونين
نگين

خدا

كوهنوردی هميشه مايل بود به بلندترين قله صعود كند .
او پس از سال‌هاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند، با بياد آوردن شکوه و افتخار تنها به قله رسيدن، تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي‌رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به روز برساند ، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد ...
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند... حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند ...
همان‌طور كه بالا مي‌رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد ........
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد . داشت فكر مي‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش گره خورده است ... بله او وسط زمين و هوا معلق مانده بود ...حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود . در آن لحظات سنگين سكوت ، چاره‌اي نداشت جز اينكه فرياد بزند :
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد: "از من چه مي‌خواهي ؟"
- نجاتم بده .
- واقعا فكر مي‌كني مي‌توانم نجاتت دهم؟
- البته... تو تنها كسي هستي كه مي‌تواني مرا نجات دهي .
- پس آن طنابی را که به دور کمرت حلقه شده ببُر .
براي يك لحظه سكوت عميقي برقرار شد... مرد با خود فکر کرد:
"چه؟... طناب را ببرم؟... اما دراينصورت حتما سقوط خواهم کرد و خواهم مرد! "
بنابراين تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود ...
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و او تنها دو متر با سطح زمين فاصله داشت ! !
و ما ...؟ ما تا چه حد به طناب خود مي‌چسبيم؟
آيا تا به حال پيش آمده كه با اعتماد به آن دوست يگانه، دوستان و نجات دهندگان خيالی را رها كنيم؟؟
پ.ن امشب شب قدر هست امسال بیش از گذشته محتاج دعا هستم من را فراموش نکنید.

Huuum?

می دونی بدترین نوع شکنجه چیه؟
اینکه یه نفر رو اونقدر ببوسی تا بمیره !

پ ن: میگی نه؟! ... بیا جلو !

یلدا

ای ايران ای مرز پر گوهر

دو تا خانومو يه آقا عقب،يه آقا هم جلو تو تاکسی منتظرن تا يه مسافر ديگه بياد.يه خانم مياد ،يه نگاهی به عقب ميندازه:«ببخشید ميشه _شما(آقاهه)بياييد جلو پيش اين آقا، من بشينم عقب؟//آقاهه در حين پياده شدن:اااه...مسخره//-چه امل...//-چه عقده ای !حالا فکر کرده ميخوردش.//-خودشون بد فکر می کنن فکر می کنن همه مثل اونا اند
....
-(توی آرايشگاه)يه خانم ....:ببخشين برای کوتاهی وقت دارين؟//-بله...بفرمايين.نوبتتونو ميذارم مابين مشتريها..ممکنه يه کم معطل _شين....يه خانم با حجاب با همون سوال..//-نه خانم.وقت خالی نداريم.چند بارگفتم اول زنگ بزنين نوبت بگيرين ،بعد پاشين بياين
.
-صد دفعه بت نگفتم حق نداری با اين دخترهء مانتويی بری بيرون؟نگفتم از اين دخترهء جلف با اون مانتوی تنگ و کوتاهش بدم مياد؟آخه اگه يکی تورو با اون تو خيابون ببينه ،چی فکر ميکنه؟؟؟؟

-اه...اه...اه... مرتيکه چلمنو ببين!۶۰ کيلو فقط وزن خالص ريشو سيبيلاشه...واقعا از اين آدما حالم به هم ميخوره...يکی نيست بگه بابا دکمه بالاييتو باز کن خفه ميشی
...
-نيگا کن..پسره قرتی همچين صورتشو صاف کرده و زير ابرو برداشته آدم نميدونه به زن داره نيگا ميکنه يا مرد؟بابا مَردم مردای قديم...غيرت داشتن..اگه يکی چپ به ناموس مردم نيگا ميکرد چشماشو در می اوردن حالا اين الدنگ داره با چشاش دختره رو ميخوره...
-اه...اين چادريا واقعا که حال آدمو به هم ميزنن.يه چادر سرش کرده و زيرچادر هر غلطی که ميخواد ميکنه...
-دخترهء قرتی با اون مانتوی چسبونو کوتاهش و با اون صورتش که به اندازهء۲ متر مکعب آرايش روش ماسيده داد ميزنه چی کارسو چی ميخواد...
-....
-....
چقدر خوبه که تو کشور شهيد پرور و با فرهنگ و هنرمون مردم اينقدر به اعتقاد و ارزشهای همديگه احترام ميذارن.از قديم گفتن هنر
و( ادب)نزد ايرانيان است و بس...
چند مدتیه خیلی غر غرو شدم شما هم مجبورید تحمل کنید همو طور که من خیلی چیزا رو دارم تحمل می کنم
نوشته شده توسط: همون نا آشنا

پست اول: بابت تاخیری که برای آپ کردن وبلاگ داشتم از همه دوستان عزیز عذر می خوام
براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كنمن امروز به تو نياز دارم نه فردا
شاید فردا خیلی دیر باشه
مریم

فرصتی نمونده


بادی توی غبغبش انداخته بود و با يه غرور خاصی داشت برای اطرافيانش تعريف ميکرد که:الحمد الله من هر سال چند شب ماه رمضان اطعام ميدم....
خيلی دلم ميخواست بهش بگم هنر نکردی.خيلی دلم ميخواست بهش بگم که غذا دادن به يه مشت آدمی که از فاصلهء ۱ متری ميشه صدای مرغ و جوجه و بره هايی که نوش جون کردن رو شنيد، هنر نيست.به يه مشت آدمی که اگه تو بهشون غذا ندی ۵۰۰ جای ديگه دعوت ميشن و اگه جايی دعوت نباشن ۷۰ رنگ و مدل غذا سر سفرشون هست.وقتی هنر ميکنی که آدمايی رو سر سفرت دعوت کنی که دغدغهء روزشون پيدا کردن يه لقمه نون برای سر سفرشونه...آدمايی که با خرما روزه ميگيرن و با خرما روزشونو باز ميکنن.آدمايی که وقتی پس موندهء غذاتو بهشون ميدی شرمنده سرشونو پايين ميندازن اما توی دلشون از خوشحالی دارن بال در ميارن و نميدونن چطوری دعات کنن.آدمايی که بچه هاشون روزه گرفتنو دوست دارن چون توی مدرسه حداقل به بهونهءروزه گرفتن ديگه نگران نداشتن تغذيه و خوراکيهای رنگارنگ بچه ها نيستن.اگه حتی يه روز هم اينجور آدما رو اطعام دادی به خودت افتخار کن.
خيلی دلم ميخواست وقتی ميگفت که هرشب ماه رمضان رو ميره مسجد و دعا ميخونه بهش بگم تو يی که داری اونجا بغل بغل ثواب جمع ميکنی و هرچی قصر تو بهشت به نام خودت ميزنی به همسرت فکرميکنی ،که تنهاييشو چطوری پر ميکنه؟به بچه هات فکر کردی؟ميدونی از شوق نبودنت چطوری تفريح ميکنن؟جوونی ميکنن؟کجاها ميرن؟
خيلی دلم ميخواست وقتی ميگفت که هرسال توی ماه رمضان ۴-۵ بار قرآن رو ختم ميکنه بهش بگم که اگه ميتونی ۱۰ بار ختمش کن که حداقل ديگه وقت اينو نداشته باشی که بشينی پای تلفن و هزار تا بدبخت و بشوری و بزاری کنار...بخاطر اينکه فلانی اينو گفت و اين کارو کردو اونجوری راه رفت چند ساعت نشينی پای تلفن و دلو رودهء طرف رو بزاری وسط...
خيلی دلم ميخواست وقتی که داشت از حجاب و رفتار دختر فلانی ايراد ميگرفت بهش بگم که دختر متين و با وقارت وقتايی که نشستی به متانت دخترای ديگه نگاه ميکنی و از رفتارشون ايراد ميگيری چطوری تفريح ميکنه و چطور داره هرهر به تو و اعتقاداتت ميخنده...
کاش که اين ماه واقعا باعث ميشد که يه نگاهی به خودمون،زندگيمون،رفتارمون و اطرافمون بندازيم.کاش به جای اينکه بقيه رو نگاه کنيم و بزاريمشون زير ذره بين يه کم روی کارای خودمون دقيق ميشديم.کاش فقط با نخوردن و نياشاميدن روزه نمی گرفتيم.بلکه دل وچشم و گوش و زبان و فکرمون هم روزه ميگرفت و از گناه و غيبت و تهمت و هرزگی فاصله ميگرفتيم. کاش قدر بهترين روزای زندگيونو ميدونستيم. کاش حالا که خدا به ما يه فرصت ديگه داده تا همهء اشتباهامونو بشناسيمو جبران کنيم از رحمتش استفاده ميکرديم و قدر ميدونستيم...
در خونهء خدا بازه و سفرهء رحمتش پهن، من و تو کجاييم؟؟؟؟؟
نوشنه شده توسط : نا آشنا
بازنويسي: نوشته شده توسط يه دلسوز

بگين: آهاي مشكل! من يه خداي بزرگ دارم.....

وقتي در زندگي به مشكلي بر ميخورين نگين كه: آه خداي من! من يه مشكل بزرگ دارم..... بگين: آهاي مشكل! من يه خداي بزرگ دارم.....
نمیدونم چرا گاهی یادمون میره که خدای بزرگ ،همیشه هوامون رو داره...همیشه کنارمونه....

چرا هر وقت غم داریم...هر وقت دلمون میگره میریم سراغش....چرا هر وقت ازش کمک میخوایم صداش میکنیم...چرا وقتای دلتنگی جاری میشیم و میریزیم توی دریای بی انتهای اون!!چرا؟؟...کاش همیشه..با یاد خدا قلبمون آروم بگیره.......

پ ن:بنشين و گذر عمر ببين...۱۰ روز از بهترين ماه سال گذشت..اگه پانزدهم روز خوبيه....پس ۲۲ وم هم روز خوبی ميتونه باشه...چقدر متنا ادبی شده...دارم کم ميارم...الفرار....تا يه ۲۲ وم ديگه فعلن....

مــــهتــاب!

و تو دلتنگ خودت هستی!

به نام تنها تکیه گاه تنهایی ام !

چه سخت می شه گاهی واژه «دوستت دارم» رو به زبون آوردن! در حالی که دلت فریاد می زنه! و تو انعکاس این ندا رو توی قلبت احساس می کنی! اما گوشی برای شنیدنش نیست!
اما ... چرا هست! اونی که باید بشنوه! می شنوه. و بازتاب این شنیدن هست که به تو تسلی و آرامش می بخشه! کسی که در همه لحظات سخت با آدم همراه می شه! و دوستی با خداست که تو رو امیدوار به زندگی می کنه، چون او تنها کسی هست که همیشه و همه جا به فکر تو هست!
اما ... اين بار تو ترجيح می دی ساکت باشی و هيچی نگی، تا مبادا اين «خلوت انس» به هم بخوره!
تا مبادا روياهات دوباره به کابوس تبدیل بشه! تا مبادا دوباره اون سیب گاز زده بهت پس داده بشه!
اينبار ديگه تو سکوت می کنی، سکوتی که گرچه سنگينه، گرچه حرفها و درد دلها داره، اما ترجيح می دی بين خودت و خدای خوبت بمونه! مثل يک راز!
چون اطمینان داری خدا از راز دلت با خبره! اما هیچ محرم اسراری به جز او نیست برای این دل شکسته!
می دونی کسی باید قدر این دل رو بدونه و تو دلت رو به خدا سپردی! و این می تونه این درد رو در وجودت تسلی بده! و اين قلب شکسته اینبار برای خودت هم ارزشمنده!
اين بار ديگه دلت برای خودت تنگ می شه، چون او رو جزئی از خودت می بينی!
احساس نابی که تا به حال تجربه نکرده بودی! احساسی که دوست داری پاک و زلال بمونه و توی تاريکی اين دنيا گم نشه!
هر چند از این زمونه دلت می گیره، هر چند دردهایی رو تجربه کردی و سختی هایی رو دیدی!
و وقتی احساس می کنی تنها شدی این صدای خداست که به گوش می رسه، بر من توکل کن! و تو بيش از هر زمان ديگری مشتاقانه به سوی او رهسپار خواهی شد! چون می دونی خداوند مطمئن ترین تکيه گاه تو خواهد بود.
اما حالا می بینی که همه این ها تو رو به خودت می رسونه!
و تو دلتنگ خودت هستی!
اونوقته که دوست داری مثل يه جويبار جاری بشی تا به دريا برسی.

ساغر مستيه من ~

ساغر مستيه من , همه هستيه من مثل يک کبوتر عشق که نشستي دل من همه بود و نبود , بهترين شعر و سرودتو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود تو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود شب و روزم ساز و سوزم , خط به خط غزل غزل تو رو خوندن با تو موندن , دل به دل بغل بغل تو به شيواي يه عشقي , نه زلالي نگاه همسفر با من ديوونه تا انتهاي راه ساغر مستيه من , همه هستيه من مثل يک کبوتر عشق که نشستي دل من همه بود و نبود , بهترين شعر و سرود تو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رودتو عزيزي واسه کوير قلبم مثل رود

يادت هست ...~


دوربودی دور~ و آن قدر شگرف که ترانه های سپاس درختان به گوش الههء جنگل
برایت افسانه ای از قصه های قدیمی مادربزرگ نوشتم خواندم که می دانی اش سپردمش به نسیم
شاخه ای بیدمشک در گلدانت نشاندم
خوشه هاي ياقوتي انگور هاي تازه انتظارنگاهت پر از عطر یاس بود
و سیبهای تازه به شکوفه نشسته دل ، صدایت رسا بود و نرم و سبز
وقتی می گفتی" دوستت دارم"..
ماه آمد بوسیدمش نشانی ات که دادم سپیده دمیده بود...~
هنوز هم عطر تو را دارد بوسه هایم حک شده بر نرمی مخمل سیاه ،
و آبی تر از یک گناه
تبم فرو می نشیند
از خنکای آبی نگین ، دلم می لرزد
از لغزش سپیدی زنجیر بر سینه ام
با صليبي در دست مست می شوم از بوی غریب تو
می میرم از تو .... ميميرم بي تو ...

يادت هست
نیم شب بودنیمهء اردیبهشت بر پنجره،
باران نوشت!
سطرهای کشیدهء مورب با حروف مکرر نام تو
~~~~~~~~
~~~~~~~~
~~~~~~~~
~~~~~~~~
شاید که می آیی . . . و تو آمدی ... آمدی تا که بمانی ... تا که بمانم ... ~
یادت هست ..؟ روزی این جمله تو بود ؟ بمان تا بمانم ....

کودکانه

گل های شمعدانی و عروسی در گلدان های آب زده ای که مادرم جلوی پنجره چیده، بوی کودکی هایم را می دهد. روزهای گرم تابستان خواهرم مرا در آغوش می گرفت و روی تنه ی درخت می نشاند و برایم قصه می گفت. گاهی نیز سیب سبز و کال اما ترش و خوشمزه ای را می چید و به دست من می داد و من هم که محو قصه ها شده بودم سیب را گاز می زدم و می خوردم. یادش بخیر چه زود گذشت...

توسط پاييز

Form is Emptiness & Emptiness is Form

هميشه تاخير داشته ام

بعد از مدتها هم كه مي خواهم براي جمع نوشت بنويسم باز هم تاخير دارم
پانزدهم ، روز خوبيست
مخصوصا پانزدهم ماههاي فرد !
باور كنيد تا بحال كه اينطور بوده است
و يا شايد هم فقط براي كساني كه متولد ماه زوج هستند اينطور به نظر مي رسد
به هر حال شما هم مثل من فرض كنيد روز پانزدهم ، روز خوبيست
حتي بهتر از اولين روز از اولين ماه سال /.


بابك

گذشته حال آینده

دیروز با دوستی داشتم آلبومهای قدیمی را ورق میزدیم و او گفت نمیخواهی به عقب برگردی و دوباره سالمتر و جوانتر و شادابتر و با فکرتر زندگی کنی؟ گفتم : همه اینها را دوست دارم اما عقبتر نه بلکه جلوتر شاید چیزهایی را بدلایل بی توجهی بی فکری و هزار و یک دلیل دیگه از دست داده ایم اما حالازمان گذشته نگری و گذشته پریشی نیست وقت شدن برای ناشده های حالاست و تفکر برای برنامه های فردا
نسیم

بدون شرح!

اول اينو بخون بعد چشماتو ببند....
غضب تو رفته از يادم خــــــــــــدا
ديگه از پا افـــــــــــــــــــتادم خدا
چشمهاي دلم تو خواب چه کنم
وضع من خيــــلي خرابه چه کنم
دل بريده از دلـــم دلــــــــبره من
به گمونم گذشته آب از سـر من
دل خوشم ماه رمضـــــون اومدم
گفتي که آشتي کـــــنون اومدم
...
امان از ساعــــتي كه دارم ميرم
امان از ساعتــي كه من ميميرم

وقتــــــي كه روح تنم رفتنـــــيه
رو پيشونيم عرق مرگ ميشينه

ساعت جـون دادنم به يك طرف
وقت غسل و كفنم به يك طرف

مي خوابونند توي تابوت اين تنو
مي گــــــــيرند زير جـــنازه منو

سرمو رو خاك غربت ميـــــزارند
رو چشام يه ذره تربت مــيزارند

صورتم رو به همه نشون ميدن
شونه هامو ميگرند تكون ميدن

همه اشك از دل غمـناك ميرزند
روي سنگ لحدم خاك ميــــرزند

همه بر ميگردنو جا ميمونم
زير خاك تنهاي تنها ميمونم

با خــــودم ميگــــم حالا چـكار كنم
كاش كه ميشد يه جوري فرار كنم

امان از حساب اون دوتا ملك
سـوال و جواب اون دوتا ملك

ميگه توي صدف دلـت چيه
ميگه زود بگو خداي تو كيه

فقط اونجـــــــا تو بايد ياري كني
واسه عبد رو سيات كاري كني

..........................................
حالا چشماتو آروم ببند...
بدروود..پويا

در راستای اینکه "خدا الاغ را آفرید تا انسان خوشحال باشد که از او خرتر هم هست!":

می‌دونی ضریب‌هوشی هفت یعنی چی؟ یعنی ضریب‌هوشی خر پونزدس!

k@\/Eh

او خلقنا الانسان...

همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نکند نفهم است و الاغ راآفريديم تا خوشحال باشد که از انسان خرتر هم هست و موش را تا فکر نکند خيلي ترسوست و ميمون را تا هيچ وقت احساس نکند فقط اوست که بي دليل ميخندد
و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شودو دوهزار سال فکر کرد و آدم نشدو فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهم تر ، ازالاغ خرتر و ازموش ترسو تر استوبعد از آن همه ميمونها مطمئن شدند که بي دليل نميخندند
و خداوند داناست و زندگي زيباست ، و شما نميدانيد و خداوند تواناست ، و همانا شمارا آفريديم چون زورمان ميرسيد
و شما
و ای کسانی که ایمان آوردید یک قدری فکر کنید
و ببینید آیا واقعا ایمان آوردید؟؟؟؟
باشد که رستگار شوید .....

کمي باران براي خيس بودن در هواي نمدارم! اندکي نور براي ديدن سويي از ميان هزار بيسوي غزلواره هاي تب دارم! چند شاخه شب بو براي باقيماندهء شبهاي عمرم! و چندين واژهء سبز براي گفتن از هزار خيال رفته بر بادم! براي زنده بودن مني که جز تو چيز ديگري نيست در يادم! کافيست. نازنينم! به سکوت اين روزهاي نقره اي نگاه نکن من فقط اين روزها احساس مي کنم کمي بيش از پيش... صادق شده ام و...

و... عاشق همين !!!...

پی نوشت: مي دانم من و تو دو خط موازي هستيم اما بيا دور از چشمان معلم همديگر را قطع کنيم!
سخت نگير...

گمان نکنم...

يک نقطه به جايي بر بخورد!

در آیینه ... ~

وقتی چشمانت بارانی است ... دیگر چه فرقی میکند ....؟ زیر باران باشی یا در کویری بی محبت که از بی مهری باران خشک است و
از آن آفتاب تموز صورتت پوست می اندازد و تمام تنت را میسوزاند .... دیگر چه فرقی میکند ...؟ پاهایت پر از آبله شود وقتی از فرت خستگی راه تمام زندگی را سرابی بیش نمیبینی و با پاهای خسته تمام بیابان زندگی را پیموده ای ....! دیگر چه فرقی میکند من باشم .. یا نباشم ...؟ دیگر چه فرقی میکند .... من باشم یا تو که تمام پهنای صورتش از اشک نمناک است .... ~
شاید تو هم دیگرخود منی و یا من توام ... ؟؟؟ شاید تو چهره شکسته من در آیینه ایی ؟؟؟

باران که نمي آيد ...

باران که نمي آيد ، دعا مي کنيم ،باران که مي آيد ، يادمان مي رود که دعا کرده ايم ...چقدر خوب است که چتر داريم و چقدر بد است که سيل مي آيد و ...يک توده هواي کم فشار يا پرفشار از مديترانه دارد مي خواست بيايد ، همه چيز تقصير گرم شدن کره زمين ، سوراخ شدن لايه ي اوزون ، مصرف بي رويه آب ... است !...يک ماه است باران نباريده ، عجب هواي مزخرفي !بغض يک بچه در سيستان و بلوچستان جوري مي شکند که دل خدا هم ، و ...
باران مي آيد ...
دلتنگي دات نت


 

لينک ها :

 

:: پويا   (مديريت وبلاگ)  ::   وبلاگ قبلي  ::

دبيررياضي:: کاوه :: بچه مخفي:: ساني ::

حمدانه :: شاهين ::پارسا::فائزه ::مهتاب::

بابک :: نسيم:: فتانه :: يلدا :: امين :: پويا::

حاج حميد :: پاساژ :: جمع نوشت::  3تيغ ::

بنيامين::

.................................................

 

نويسندگان وبلاگ :

 

 پويا  يکم هر ماه

 بنیامین  دوم هر ماه

 حمدانه  سوم و بيست و يکم هر ماه

 3تيغ  چهارم هر ماه

 حاج عمو  پنجم هر ماه

 فتانه  ششم هر ماه

 دلقک  هفتم هر ماه

 ساني  هشتم هر ماه

 کاوه  نهم و چهاردهم هر ماه

 پارسا  دهم و نوزدهم هر ماه

 شاهين  يازدهم و بيست و سوم هر ماه

 فائزه  دوازدهم و بيست و هشتم هر ماه

 دبير رياضي  سيزدهم هر ماه

 بابک  چهاردهم و بيست و نهم هر ماه

 -   شانزدهم هر ماه

 نسيم  هفتدهم هر ماه

 ماهی دودی هجدهم هر ماه

 پاساژ  بيستم و بيست و هفتم هر ماه

 بچه مخفی  بيست و چهارم هر ماه

 -  ببيست و پنجم هر ماه

 امین  بيست و ششم هر ماه

 یلدا  سي ام هر ماه

..................................................

آرشيو وبلاگ :

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006:

 

..................................................

 

l DESIGNED  BY  POUYA l