--> [ جمع نوشت ]
 

راه

تا بی کران خویشم راهی دگر نماندست!

سانی

وجدان

چند وقته وجدانم صداش گرفته !
چند وقته بي وجدان شدم!
چند وقته كلي حال ميكنم!
...
پويا1
پويا2

آآآآآي نفس کش

سرمايه ي عمر آدمي يک نفس است
و آن يک نفس از براي يک هم نفس است
گر نفسي با نفسي هم نفس است
آن يک نفس از براي يک عمر بس است


پ.ن:نفس کم آوردم!

هميشه سپيد : ف ت ا ن ه

صعود

برای صعود بايد بر انرژی جاذبه زمين غلبه کنی
و برای غلبه بر جاذبه زمين بايد انرژی مصرف کنی
پيروزی زمانی است که
انرژی گامهايت بر جاذبه زمين غلبه کند .

قدمها قدرتی جادوئی دارند
اگر باورش کنی
می توانی قله زندگی را فتح کنی .

***

برای بالا رفتن بايد سبک شوی
برای سبک شدن بايد رها شوی
و برای رها شدن بايد رها کنی .

***

برای بالا رفتن می توانی چيزی را بگيری
چيزی که تو را به سمت بالا می برد
و چه چيزی مطمئن تر از دستان مهربان خدا
که هميشه حاضر و ناظر است
کافی است دستان پر مهرش را بگيری
و با کمک او بالا بروی

حمدانه

آدم دلش هوس مردن مي كند

خيال كن اين كه مرده خواهرم بوده ، خواهر كوچكم ... خيال كن دوستم بوده ، همبازي بچگي هايم ، مگر چه فرقي ميكند ؟ هان ؟ چرا گريه ميكنم ، اشكهايم مال خودمند ... چرا خاك بر سرم مي ريزم ، آخر مي گويند خاك سرد است ، داغ دل آدم فروكش ميكند ... تو خيال كن دلم پر ميزند ، تو خيال كن غصه دارم ، تو خيال كن نصفه شب براي نماز از جا بلند شده ام و ديدمش كه با يك ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آيد ، زهره ترك شده ام؟ آدم از روح آشنا ، روح دوست خودش نمي ترسد ، نترسيده ام ... غصه خورده ام ، يادم آمده كه شب براي نماز بيدار شده ، يك ليوان شير هميشگي اش را خورده و طبق معمول مسواك زده و صورتش را با صابون صورتي كنار دستشويي شسته ، وضو گرفته ، پاورچين تا وسط اتاق آمده ، كنار سجاده ايستاده ، لبخند زنان به برادر خوابيده اش نگاه كرده و دو ركعت نماز صبح خوانده ، تو خيال كن كنار سجاده دراز كشيده ، رو به قبله ، چشمهايش را بسته و بعد مرده ! توخيال كن دروغ مي نويسم ، خالي مي بندم ! خيال كن ديوانه ام ، عاشقم ، اصلا خيال كن گريه ام براي خودم است كه نه از مرگم خبر دارم نه از زندگي ام ! تو خيال كن من دروغگوي بي حيا نه اين دنيا دارم نه آن دنيا ، اما باور كن ديدمش كه با ليوان شير از آشپزخانه بيرون مي آمد ، آن لبخند مهربان و آن دندان هاي سفيد و براقش را ديدم و مي دانستم كه به استقبال مرگ مي رود ! تو خيال كن من احمقم ! اما آدم دلش هوس مردن مي كند ....
شاهین عزیزم ... متاسفم

کرم دندون

8v8

مثل همیشه یه فنجون قهوه و یه لیوان آب پرتقال !
تو همیشه تلخی یه فنجون قهوه رو ترجیح دادی و منم خنکی یه لیوان آب پرتقال رو ...
بعضی وقتها از خودم می پرسم توی فنجون قهوه ات دنبال کی می گردی؟
... من که رو به روتم!


یلدا

روایت کرده اند که ...


يك روز آقا كلاغه نشسته بود روي شاخه درخت و با ناخُناش بازي ميكرد! آقا خرگوشه كه داشته ازون زير رد ميشده نگاه ميكنه، ميبينه كلاغه اون بالا واسه خودش خوشحاله بهش ميگه: آقا كلاغه! فكر ميكني منم ميتونم بشينم اين زير با ناخنام بازي كنم؟! آقا كلاغه هم ميگه: بعله كه ميتوني! خلاصه آقا خرگوشه هم ميشينه زير درخت و شروع ميكنه با ناخناش بازي كردن. هنوز پنج دقيقه نگذشته بوده كه آقا روباهه از پشت يك بوته ميپره و آقا خرگوشه رو يك لقمة چپ ميكنه.
- نكتة مديريتي1: براي اينكه آدم بتونه صبح تا شب بشينه يكجا و با ناخناش بازي كنه، بايد اون بالا بالاها نشسته باشه
نکته مدیریتی 2:هر کی از ایده هات باروی گشاده استقبال میکنه این طور نیست که حتما خیر و صلاحت رو بخواد
نکته مدیریتی انسان شناسی: شما حیف شدین ناجور

خواب

در ديده بجاي خواب آب است مرا
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا؟!
نوشته شده توسط ساني

باز من ماندم و تنهایی...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
(بماند که خیلی وقتا بزرگترین موفقیتها تو تنهایی بدست می یاد....)
روزهایتان آفتابی...
مریم

به ياد داشته باشيد .....

سنگ ها هرگز نمی توانند ماه مرا درک کنند

مردم میگن که در شب
اون وقتشو با گریه کردن سپری می کنه
خیلی ها میگن اون یه همیشه مسته
و اقاتش رو با مشروب خوردن سپری می کنه
مردم قسم می خوردند که یک شب از صدای او به لرزه افتادند
ماه صدایش می کرد
او چقدر زجر کشید حتی در بستر مرگش

آنطور که او آواز می خواند
آنطور که او آه می کشید

اون از علاقه شدیدی در حال پرپر زدن بود
فردا صبح صدای آواز اون ازروی ماه میومد
در یک خانه کوچک
خانه ای که همه در هایش باز بود
مردم قسم می خوردند که چیزی نیست به جز روح او
که در انتظار هست
انتظار که یک روز برگرده
سنگ های سرد اونجا نمیتونند ماه من رو درک کنند
سنگ ها هرگز نمی توانند ماه مرا درک کنند
شاهین

فاحشه

اگر معشوقه ات فاحشه از آب در آمد چه ميكني؟

تیک تاک...لحظه ها دارن میرن!!!

تيک تاک...تيک تاک...ميشنوی؟؟...لحظه ها دارن ميرن...ياده استاده فيزک ميفتم...لحظه هات با چه سرعتی ميرن تا تو،توی جاده حسرت ترمز کنی؟؟؟...گيج ميشم....
همه مسافريم....مسافر جاده زندگی....نميدونم برای پر کردن کوله بار زندگيم از کجا بايد شروع کنم؟!....فقط ميدونم که به قول سهراب...

بايد کتاب را بست...
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنيد....
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوی خاک فنا رفت
بايد به ملتقای درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديک انبساط
جايی ميان بيخودی و کشف....(دقيقا رسيدم به اين نقطه...البته کفش که نکردم...هيچ...تازه گمم شدم...)
پ ن:شده واسم عادت....بايد يه چيزی اين آخر اضافه کنم....تيک تاک تيک تاک..يکی پيدا نميشه بگه بسه چقدر تيک تاک ميکنی(واااای سرم رفت!)....يه ذره آروم تر بزار منم سوار بشم...وايسا ديگه....
بازم ميگم خدايا دستمو بگير!نزار حسرت به دل توی جاده حسرت بمونم....فعلن...
مهتـــــــــاب!

بچه بلبلی که خارج می خواند !




داستانی از محمد رفیع ضیایی

دو تا بلبل بچه شان را به کلاس موسيقی آورده بودند. بلبل پدر که تا کنون نزدیک به 30 نوار موسیقی از صدایش ضبط کرده بود و بلبل مشهوری بود، به استاد موسیقی گفت: «این بچه ی ما خارج می خواند! پیش در و همسايه برای من اصلاً آبرویی نگذاشده اند.»
استاد موسیقی گفت: «بگذار آزمایش کنم. » و بعد به بچه گفت: « بخوان عزیزم، بخوان!»
بچه گفت: «جیک جیک، جیک!»
استاد موسيقی سری خاراند و بلبل پدر گفت: «عرض نکردم کاملاً خارج می خوانند! اصلاً بچه بلبل باید به باباش برود!»
بعد با فیس و افاده سرش را بالا گرفت و چهچهه بلند بالایی زد! مادر بچه بلبل گفت: «استاد عزیز، اين بابايش هم خیلی سخت می گیرد! می دانید، از بس با بچه های در و همسایه بازی می کند، صدایش این طوری شده.»
بعد سرش را پیش آورد و به آرامی گفت: «با بچه گنجشک ها دوست و رفیق است!»
استاد سری خاراند و گفت: «امان از دست دوست های ناجور! و ولی این بچه، چرا مثل شما بلبل ها نیست. مثلاً چرا این رنگی هست؟ قد و قواره اش هم مثل شما نیست!»
بلبل مادر گفت: «راستش نمی دانیم. از تخم که درآمد هم، این طوری بود!»
استاد که خیلی جدی بود، گفت: فعلا شما بروید تا من در این باره بیش تر فکر کنم.»
***
چند روز بعد، استاد به محل بلبل ها رفت و از دسته ای از گنجشک ها که با پسر بلبل مشغول باری بودند، پرسید: « شما می دانید این بچه کیست؟»
همه گفتند: «خب معلوم است، بچه گنجشک! ولی بلبل ها می گويند، بچه آنهاست! خب بچه بلبل است! یعنی هم بچه گنجشک است و هم بچه بلبل!»
استاد گفت: «یعنی چه؟! ... »
- يک زن و شوهر گنجشک بودند که دائم با هم دعوا می کردند. يک جیک این می کرد، یک جیک آن و می زدند توی سر و کله ی هم. روزی این قدر با هم دعوا کردند که یکی از تخم های آن ها از بالا افتاد توی لانه ی بلبل ها. بلبل ها هر روز با فیس و افاده سرشان را می گرفتند بالا و چهچهه می زدند و گنجشک ها هم مشغول دعوا بودند. این بود که نه این ها فهمیدند و نه آن ها! و بچه گنجشک توی لانه ی بلبل ها سر از تخم درآورد!
***
چند روز بعد، وقتی بلبل پدر و بلبل مادر دست بچه شان را گرفتند و دوباره آوردند پیش استاد موسيقی، استاد بعد از مدتی قدم زدن و سر خاراندن، بالاخره به بلبل ها گفت: «این خارج نمی خواند، بلکه من فکر می کنم، شما وسط این صدای زیبایتان، به دو سه تا جیک جیک هم احتیاج دارید.»
بلبل مادر خیلی خوشحال شد و بالاخره بلبل پدر را راضی کرد.
***
این بار که بلبل پدر نوار جدیدش را منشر کرد، با استقبال فراوانی روبرو شد. چون یک آهنگ خانوادگی بود که با دو تا جیک جیک شروع و با سه تا جیک جیک تمام می شد. البته چند جیک هم در قسمت های دیگر شنیده می شد.

***



حمدانه

بخوان بر شب ، بخوان بر آتش ، بخوان برمن .. ~

نيامده ام بگويم خداحافظ .. آمده ام بگويم .. سلام ... سلامی که روزی نخستين کلام ما بود ... سلامی که از دوست داشتنها بود سلامی که اولين نگاه ما را به هم دوخت ... ~ اولين کلامی که هرگز فراموشش نخواهم کرد ... آمده ام که براي هميشه ماندگار باشم ... تا که ماندگار ترينم باشی ...~ چقدر به بودنت و عادت دیدنت همچون نفسهايم محتاجم ... نفسی که اگر نيايد ... خواهم مرد ... صدايت راکه نشوم صدايم در گلويم بند می آيد .. و هيچ چيز نميتواند روز مرا خوش کند ..
يک پنجره برای ديدن .. يک پنجره برای شنيدن .. کافی است .. يک شب ... يک نگاه ..يک قرص ماه ... از لابه لای پنجره پیداست ...يک پنجره برايم کافی است ... يک نگاه برايم باقی است ... تنها نگاهی که از عشق پر است .. تنها صدايی که از زمزمه های آوازی بر بلندای آسمان دلم ميخواند برايم کافی است .. بخوان .. ! بخوان از هرچه در وجودت لرزه براندام شب مياندازد .. بخوان از سکوت .. بخوان از دلواپسی هايت .. بخوان از دل عشقت ... بخوان بر شب .. بخوان بر آتش .. بخوان برمن .. بخوان بر من ... بخوان بر دلی که هر لحظه عاشق تراست از نگاهی که در ميان دیدگان ما قفل سکوتی است بر لب جاده های پر آتش عشق .. ..
~

شب و پنجره

شب و پنجره
شب و شلال گيسوان ماه
و اشک هزاران ستاره و فانوس
تا بيایی، هزار بار در خود شبنم می شوم
بيرون پنجره باد گريه می كند
کی می آيی...؟
پاييز

محبت

دستهایش را روی دستای سردم گذاشته بود و اشکهای من مثل باران روی دستهاش میچکید اما این اشکها ی گرم توی دل سرد اون
اصلا نفوذ نمی کرد من چیزی نمی خواستم فقط یه جرعه محبت ودیگه هیچ اما اون محبت را پولکی میپنداشت فکر میکرد میشه دم بازار خرید و مث یه آبنبات چوبی بهم هدیه داد او نمیدونست محبت خرید و فروش نمیشه محبت از دل ریشه میگیره دوستی آبش میده و عشق
برگ و بارش .او نمیدونست
نسیم

تسلیم، اصلا تو بردی. اما نه تو نبردی، من باختم، به خودم. بازنده‌ی اصلی شاید تو باشی ...!
k@\/Eh

وقت بدون آنکه اجازه بگيرد تند و تند می گذرد

نوشتی اين روزها پر برکت است و ما هی مشق روزه کرديم تا يادمان برود چقدر گرد و خاک گرفته ايم به امامزاده ها و قرآن سرطاقچه و تسبيح توی جا نماز و مفاتيح که سالی سه شب دستمان ميرسد دخيل بستيم که کاری کرده باشيم و از دستان رحمتت چيزی گيرمان بيايد و خيالمان راحت شود بابت فردايی که حساب کارمان با کرام الکاتبين است ......خلاصه تمام عالم را واسطه کرديم تا اتفاقی بيافتد و از اين بلا تکليفی به ظاهر آرام خلاص شويم
اما ....نه ....اينبار ميخواهم رسم و رسوم خاصی به زندگيم بدهم تا همه چيز خلاصه نشود در اين چند شب پر برکت که از دست رفت و مانديم ....حالا هم اگر ميبينی مدت هاست امام زاده نرفته ام و ۲ رکعت نماز حاجت نخوانده ام تقصير درس و دانشگاه نيست دارم قضای روز های غفلت را به جا می آورم .راست می گفتی وقت بدون آنکه اجازه بگيرد تند و تند می گذرد ديگر فرصت نيست که بنشينم برای خود از دست رفته ام مرثيه بنويسم... سنگ های مرمر امامزاده هم جز سکون و آرامش چيزی ندارند که اين جا از دستان سخاوتمند تو نشود طلب کرد
ميبينی دوباره رسيدم به آخر خط و مثل همه سال هايی که گذشت به چشم ديدم آدرس همه بيراهه ها به خودم ختم ميشود آخر امسال هم داشتم دنبال تو می گشتم ....نه ...دنبال خودم ...گمشده ای دارم
شبیه خودم
شکل تو بيشتر
حتما یک روز می فهمم بالای آن دار چه خبر بود

RainySea.com

مسافرين عزيز... خانم‌ها... آقايان... توجه فرماييد... مي‌توانيد کمربندهاي خود را باز کرده، و راحت روي صندلي خود بنشينيد. همکنون ما در ارتفاع 11000 پايي هستيم!! تا لحظاتي ديگر سقوط خواهيم کرد!! بستن کمربند، استفاده از ماسک اکسيژن، بقل کردن بالشتک زير صندلي، پوشيدن جليقه نجات... يا هر غلط ديگري که به فکرتان مي‌رسد... هيچ فايده‌اي ندارد!!پس خيلي راحت و ريلکس روي صندلي خود لم داده و مثل گذشته حرف مفت بزنيد و اداي روشن فکرها رو دربياوريد... خسته نباشيد!

~وعده دیدار

من باران اشك می خواهم ... آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم ... آنقدر كه بشوم خود باران ... آنقدر پاك شوم كه روزي شوم تو ... !!!
روزي كه رفتي و وعده ديدارت شد باران ... روزي كه رفتي و چشمانم به درازاي شب خيره به در شد ... روزي كه رفتي و قطره هاي اشكي كه نه تاب ماندن داشتند نه جسارت افتادن .. و نه از حقارت تن من در اندوه چشمان تو ... وعده ديدارت شد روزي كه باران نگاهم تمام شود ... تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهار دلت در جاده های بیقراری تو ببارد ؟ ... تا به کی باید ... به دنبال باد تو را به جستجوی ماندن بنشینم ... ؟ تا به کی به انتظار وحی کلامت هزاران سال در غار انزوای دل تنگی هایم بمانم ... ؟ تا که وعده دیدارت نزدیک و نزدیک تر شود ...؟ تا ترا برای همیشه به دلتنگی های دلم افزون تر کنم ... تا که بدانم آمده ای که بمانی ... تا که دیگر بدنبال واژه های دلتنگی نمانم ... و ترا برای همیشه به دلم و مرا برای همیشه به دلت هدیه کنم ... ؟؟
~


 

لينک ها :

 

:: پويا   (مديريت وبلاگ)  ::   وبلاگ قبلي  ::

دبيررياضي:: کاوه :: بچه مخفي:: ساني ::

حمدانه :: شاهين ::پارسا::فائزه ::مهتاب::

بابک :: نسيم:: فتانه :: يلدا :: امين :: پويا::

حاج حميد :: پاساژ :: جمع نوشت::  3تيغ ::

بنيامين::

.................................................

 

نويسندگان وبلاگ :

 

 پويا  يکم هر ماه

 بنیامین  دوم هر ماه

 حمدانه  سوم و بيست و يکم هر ماه

 3تيغ  چهارم هر ماه

 حاج عمو  پنجم هر ماه

 فتانه  ششم هر ماه

 دلقک  هفتم هر ماه

 ساني  هشتم هر ماه

 کاوه  نهم و چهاردهم هر ماه

 پارسا  دهم و نوزدهم هر ماه

 شاهين  يازدهم و بيست و سوم هر ماه

 فائزه  دوازدهم و بيست و هشتم هر ماه

 دبير رياضي  سيزدهم هر ماه

 بابک  چهاردهم و بيست و نهم هر ماه

 -   شانزدهم هر ماه

 نسيم  هفتدهم هر ماه

 ماهی دودی هجدهم هر ماه

 پاساژ  بيستم و بيست و هفتم هر ماه

 بچه مخفی  بيست و چهارم هر ماه

 -  ببيست و پنجم هر ماه

 امین  بيست و ششم هر ماه

 یلدا  سي ام هر ماه

..................................................

آرشيو وبلاگ :

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006:

 

..................................................

 

l DESIGNED  BY  POUYA l