--> [ جمع نوشت ]
 

من هنوز اینجا نشسته ام .. ~

پاسخم را بده ! من اینجا نشسته ام .. مگر نمیبینی؟ ...~
امشب را چگونه صبح میکنی ؟ با این سرگشتگی و حیرانی چه میکنی ؟ میخواهی بنالی یا بخروشی؟ میخواهی خاموش بمانی و لب از لب گفتارت نگشایی ؟ حالا میخواهی با دیدگان باز خیره شوی و بهت زده نگاهش کنی؟ امشب میخواهی چه کنی ؟ حسرتی ؟ شوقی ...؟ اندوهی .. خشمی ... سودایی ... آخر بگو یکی از این همه را چه میکنی؟ امشب هم میخواهی خوابگرد کابوسهای بی انتها باشی ؟! ...
امشب هم میخواهی شبگرد کوچه های بی قراری بی عابر سیاهی باشی ؟! آوایی نوایی صدای تار و گیتاری ... سخنی .. کلامی ... حرفی ... آخر بگو یکی از این همه بغض فروخورده ماسیده در گلو را چه میکنی ؟ امشب را چگونه صبح میکنی ؟ امشب میخواهی چه کنی؟ اگر هم پاسخی میدادی . اشاره ای میکردی ... مرا می دیدی ... من هنوز اینجا نشسته ام .. سر راه ... همیشه ... هنوز .....!~

http://sanimemoirs.com
امیرم رفت. همین ...
روزها و شب ها رو با هم شمردیم به این امید که امیرم سلامت بشه و برگرده. روزهایی که بی امیرم سپری شد دوستان دیگه ای پشت سرم بودن عین کوه که باعث می شدن غم نبودن امیر رو کمتر احساس کنم. امروز فهمیدم که امیر یک هفته است که دیگه بین ما نیست از این دنیای واقعی و از این دنیای مجازی به جایی که لایقش بود پر کشید. آره اون رفت و ما موندیم. امیر رفت در حالی که این همه دوست روزشماری می کردن که سلامت بشه و برگرده. دوستی می گفت سهم من از امیر همین بوده. امیر زمینی نبود از همون اول هم که دیدمش آسمونی بود. اون رفت و من رو تنها گذاشت. برای همیشه یادش موند و تک تک خاطراتش ...
موجود آسمونی احتیاج به درخواست آمرزش نداره.
امیرم یادت گرامی ...
پ.ن : سانی جان امیدوارم که صبور باشی.
جمع نوشت

انتظار منتظر

چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مى‏بينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مى‏شود، دلم طاقت نمى‏آورد مى‏خواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار ندارم،ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريه‏هاى من‏نشسته پس اى پاكتر از زلال آب همچون ستاره‏اى پس از باران منتظرت مى‏نشينم و از تو مى‏پرسم; كه براستى چه وقت مى‏آيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى! آن چه زمانى است كه تو: محبوب ما، سرور ما، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مى‏نشينى! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنوازالله‏اكبر گوشم را مى‏نوازد و اميد بر فرج و ظهورت مى‏بندم اى بهترين،
اى يوسف گمشده زهرا!

حاج حمید

هدیه تولدم

همه اينو مي دونن
كه بارون
همه چيز و كسمه
آدمي و بختشه
حالا ديگه وقتشه
كه جوجه ها را بشمارم
چي دارم چي ندارم
بقاله برادرم
مي رسونه به سرم
آخر پاييزه
حسابا لبريزه
يك و دو!‌ هوشم پريد
يه سياه و يه سفيد
جا جا جا
شكر خدا
شب و روزم بسمه
پ.ن: آپ خارج از نوبت هدیه تولدم بود

دیکشنری شب یلدا

پدر خانواده
از لوازم واجب شب چله . معمولا حضور او در چنین شب خاطره انگیزی فضای خانه را تا حد آتش سوزی گرم می کند ... انواع سنتی آن با شکمی جلو افتاده ، زیر پیرهنی سفید ، پیژامه آبی گل و گشاد و مقادیر متنابهی سیبیل قابل شناسایی اند و معمولا در چنین شب هایی با ارسال ماچ های آب دار و کبود کننده برای فرزندانشان تمام وظایف پدریشان را یکجا به جا می آورند ... انواع پیشرفته آن هم معمولا به علت این که رابطه شان با فرزندان و همسر بسیار صمیمانه است شب یلدا را با یاد و خاطره آنها سر می کنند
یلدا
یک دختر سیاه پوست و قد بلند(طولانی!) که جفت پا وسط 6 ماه دوم سال پریده است و با همین کارش کلی خرج روی دست مردم می گذارد ... حاصل تعلل خورشید در طلوع وقتی خورشید در پایان یک روز سخت کاری مرخصی ساعتی نمی گیرد و به سراغ خانواده میرود یلدا خانوم به دنیا می آید
قصه های مادربزرگ
یک جور سرکاری شفاهی وقتی مادربزرگ ماجرا جای رادیوی یک موج خانواده را می گیرد ... معمولا ما بچه ها در این شب به صورت دوبل با شنیدن این ماجرا های اجق وجق رنگ می شویم ... معمولا با جونم براتون بگه و یکی بود یکی نبود شروع و با احساس نیاز مفرط به دستشویی به پایان می رسد ... معمولا مادربزرگ ها و پدربزرگ ها چنین شب هایی سعی می کنند با طولانی تر کردن و هندی تر کردن قصه ها کاری بکنند که سنار و سه شاهی حقوق بازنشستگی شان حلال بشود
کرسی
یک جور وسیله چوبی که معمولا وقتی ما ایرانی ها می خواهیم خیلی احساس ناسیونالیسم و اینا بکنیم لنگ هایمان را می دهیم زیرش ... یکی از عوامل شایع در مرگ و میر ما در برهه های زمانی قبلی این بوده که فکر می کردیم در شب یلدا باید تا صبح با کله برویم زیر کرسی
هندوانه
گرد ترین و قرمز ترین قسمت شب یلدا ، یک جور تلقی خوشمزه از شبی که از شدت تاریک بودن و طولانی بودن حال آدم را به هم می زند... معمولا در این شب به علت سکه بودن کار و کاسبی آن حتی پزشکان متخصص و مهندسان حرفه ای هم یک نیسان از آن را در خیابان های شهر به فروش می رسانند و بدینوسیله کلی پول یا مفت به جیب می زنند
فال حافظ
دلیل علاقه دختران نزدیک به دم بخت به شب یلدا ... حافظ معمولا در چنین شبی پدرش در می آید تا الا یا ایها ساقی و مزرع سبز فلک را به عنوان پسر آقا عزت بقال سر کوچه به ملت معرفی کند ... معمولا مردم با خواندن آن در شب یلدا و نسبت دادن طعم شیرین هندوانه و ترشی انار به اشعار حافظ سعی می کنند به خودشان امید دهند که نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد ...
شب یلدای خوبی داشته باشید
کرم دندون

8v8

امشب،يلدا ترين شب دنيا...
کلاغ قصّه هنوزم به خونش نرسيده...
ولی ما جوجه هامونو شمرديم!!!

يلدا

ناتانائیل

ناتانائيل ؛ آنگاه که لياقت در يافت خدا را در خويش داشته باشی ؛ بدان که او به هزاران شيوه در وجود تو تجلی خواهد کرد
ناتانائيل حرف هائی هست که بايد آنها را بياموزيم اگر چه زمان گفتن آنها هنوز فرا نرسيده است
ناتانائيل ؛ بدان که انسان موجودی مقدس نيست بلکه حامل قداست است
ناتانائيل ؛ هر کس به ميزانی که در اين دنيا می يابد و می فهمد در آن دنيا می بيند و لذت می برد
ناتانائيل ؛ کاش به ميزانی که به ژرفای يک حقيقت نزديک می شويم به همان ميزان نيز بتوانيم از محدوده آن حقيقت فاصله بگيريم !چرا که استقلال شخصيت آدمی و تفکر انتقادی او زاده همين فاصله گرفتن هاست
ناتانائيل ؛ بگذار نگاه تو اوج بگيرد همچون عقابی از فراز کوههای بلند چرا که اوج اين پرواز بر جاودانگی فکر و انديشه تو دوام خواهد بخشيد
ناتانائيل بدان که دين شکلی از زيستن برای آدمی نيست بلکه دين جهت زيستن آدمی است
ناتانائيل ؛ چه سخت است در زيبائی ها خود را تنها يافتن
ناتانائيل ؛ کاش اهميت حرف های بزرگ را آنگونه بفهميم که هست
ناتانائيل ؛ همه چيز از انسان آغاز می شود و انسان با آزادی ! خدا خود نيز اين گونه خواسته است
ناتانائيل ؛ کاش هر هيجانی برايت نوعی هستی باشد . اگر آنچه تو می خوری سر مستت نکند ؛ بدان از اين روست که گرسنگی ات کافی نيست
ناتانائيل ؛ آنکه هنوز نگريسته است گوئی هنوز متولد نشده است ! و همانطور که قبلا نيز گفته ام هيچ آغاز و تولدی نيست که قبل از آن انسان دردی را در خويش تحمل نکرده باشد !درد ها ئی که وجود آدمی را صيقل داده و زلالش می سازند و شگفتا ! که متعالی ترين و پايدار ترين لذت ها نيز زاده همين درد هايند
ناتانائيل ؛ تنها عشق تو مرا کافی است آنگاه که آز ديدنت ناتوان هستم؛ اما مگر بدون ديدن هم عشقی است؟
ناتانائيل ؛ در اساطير انسان خدايان را بر صورت خويش می آفريند و در تاريخ خدا انسان را بر صورت خويش آفريده است
ناتانائيل ؛ زخمها نشانه اين اند که گذشته واقعيت داشته
ناتانائيل ؛ در درد ها دوست را خبر نکردن خود يک نوع عشق ورزيدن است
ناتانائيل ؛ و تو سعی کن تنها در تجربه درد ها مغرور باشی؛ درد هائی که سر مايه وجودی تو را غنا خواهند بخشيد
ناتانائيل ؛ اين گفته من همواره بهترين هديه من برای تو خواهد بود که : معشوق ها همه رفتنی اند و آنچه ماندنی است عشق است
ناتانائيل ؛ عالمانه ديدن
و فيلسوفانه درک کردن و فهميدن
و عاشقانه تجربه کردن
و در دادگاه تاريخ به قضاوت نشستن
آری اين است همه آنچه که من از تو می خواهم....... ناتانائیل
(برگرفته از کتاب مائده های زمینی _آندره ژید)

جنگ

می بینی هنوز اثرات جنگ مونده. توی این چند روز شنیدم خیلی ها رفتن! یادشون هست! جسمشون نیست! چی کار کردیم براشون؟ به جز گاز اعصاب و شیمیایی چی بهشون دادیم؟!
واقعا درمانی نداره؟ باید صبر کرد تا عمرشون تموم بشه؟
نوشته شده توسط سانی


"یک کوچه بن بست "
یک کوچه بن بست
دوباره پرواز ،
دوباره غم ،
دوباره شکست
و سکوت ، عشق ، سکوت
خسته از تکرار ،
به سوی بی انتها پر می گشایم
و در میان راه تو را می بینم
نمی دانم چرا همیشه یک اتفاق ساده مرا از پرواز باز می دارد؟
نمی دانم چرا همیشه یک دست ،
یک نگاه ،
مرا اسیر بند و قفس می کند؟
و غروب ،
و شب
دوباره لبخند پلید غم بر روی چهره ام سایه می افکند
و من ،
دوباره می شکنم
و من ،
پس این پنجره های مه آلود ،
دنبال رد پایی از تو می گردم
و یک کوچه بن بست ،
آخرین نشانی ست که از تو دارم
پر پروازم را شکستند و
مرا در بند نیستی گرفتار کردند
چرا کسی فریاد نمی زند؟
چرا هیچ کس به فکر طلوعی دوباره نیست؟
انگار همه جادو شده شبند
ومن ، اسیر غم
و برای رهایی از این بن بست ، دنبال فانوسی می گردم
و دستهای تو ،
از پشت دیوار غروب می کنند
ومن ،
همچنان پس این پنجره های مه آلود
دنبال ردپایی از تو می گردم
ای کاش اینهمه گشتن سرانجامی داشته باشه که من سخت دلتنگم....
روزهایتان تا ابد آفتابی...
مریم

امید هست...همیشه!

نسيم را گفتم:
«اگر حقيقت خورشيد را حجابی هست
هميشه در پس هر ابر،آفتابی هست
هميشه،آن سوی ديوارهای نوميدی
اميد هست و،
افق های بی کران روشن!
دلم گرفته...همين.!..
میبینی چقدر ثانیه ها تند تند میگذره....دلم واسه ضریح قشنگش تنگ شده...واسه له شدن زیر دست و پای عاشقاش...واسه نگاه کردن تو چشمه کبوتراش...کاش اونجا بودم کاش!…...
مهتاب

عکس خدا در اشک عاشق

خدايا !

مردم شکر نعمت های تو کنند، من شکر بودن تو کنم، نعمت بودن توست.

« ابوالحسن خرقانی »

* * *

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟خدا گفت: هست.قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌




حمدانه

بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود ~

هر انسان در خویشتن خود پرومته ای دارد....!~
آنکه آتش را از خدایان دزدید و به زمین آورد و به انسان بخشید تا گرمی را حس کند و پرومته ها از جانب خدایان محکومند که در کوههای المپ به زنجیر کشیده شوند...!
محکومند که جگرشان را عقابی به کرات از سینه شان با نوک و چنگال بیرون بیاورد و بخورند.
با تکرار و تکرار. تا همیشه هستی. آتش آگاهی از تو پرومته دلم . به روحم روانم و انسان نهفته در وجودم هدیه کرد. و از افسون نگاه تو....! ~
روحم از از چشمه نوش تو نوشید و از تو سرشار شد.و افسانه به واقعیت پیوست...! و تو را در مکاشفه همیشگی خویش سهیم ساخت.! ~
و دل این پرومته مظلوم وجود من نیز برای خدایان حاکم بر این جهان که همیشه و مدام وجود دارند به زنجیر کشیده شد. با تو گفتم شاید تهوع تکرار را تداعی کند. شاید پژواک پیچیده در کوه شده باشد که هر چند بگوش میرسد...! اما مفهوم خود را از دست داده شاید؟
وقتی برای تو و از تو می نویسم عنان خود را از دست میدهم ~ نوعی تکامل را در خود حس میکنم آن دیگری می شوم که جا آنچه در جامعه عرضه می کنم و می شناسانم. تفاوت دارد....!
و این تنها بخاطر این است که با تو می گویم .. ~ بواسطه از تو گفتن و با تو گفتن و مکاشفه درونم با تو و ره سپردن خیالم با گامهای توست...! ~
رها می شوم از زمین و زمان . از همه چیز و همه کس ترا حس می کنم سپس دستانت را در پشت پنجه هایم که می نویسد حس می کنم تو مرا به سفر در کاغذ سفید یاوری! صدایت را می شنوم که می گویی ومیخواهی که بنویسم.... بنویسم و از پرده پرده تو پنهانهای پرومته جانم پرده بر دارم. آن آتش را که در درونم طوفان بپا کرده با تو از رمز و رازش یگویم و آیه هایی را بخوانم. و ترا به خویشتن هدیه کنم. ~
و ترا و خویشتن خویشم و همه و همه ام را به تو باز گردانم. به خودمان و با این رها شدن از من و رسیدن به ما اوج تعالی و هدف آفرینش را که معنی دارا شدن و از کثرت به وحدت رسیدن را منظور دارد بر آورده نماییم. و اگر اینگونه که می گویم و خواهان ان هستم نیستی و خود را با من طالب به ما رسیدن ندیدی بگو...! بدون هیچ پرده پوشی بدن هر گونه کتمان ؟!!!
به خود واماندن. در برابر دیوار سکوت ایستادن پای رفتنم را صدای گفتنم را گرفته. از خودت بگو در پاسخ اینهمه گفتن من به حرمت ادب به حرمت تمام لحظه های بیتاب بودنم . بنویس ... ~ و باز هم برایم بنویس ...!برایم هر چند کوتاه در جملاتی بی پیرایه از گوشه گوشه ذهنت بنویس. که حکایتم را خوانده ای و بنویس که آیا در باور تو جایی برای ماندن و زیستن دارم؟
بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود و چشم با نشانه ات ~ به خورشید. و من با صبوری ....! ~
دیگر به آغاز یک پایان می رسم به آغاز یک مرحله نو و پایان یک قطعه از شناخت . آغازی که در آن خود را باز گو کردم.
سطر سطر کتاب وجودم را برایت خواندم تا با هر آنچه که هستم آشنا شوی و سوار سرنوشت را یله شده در کوچه های زندگیم نمی دانم بلکه این سوار قسمتی از تقدیرم را در خورجین خود به همراه داشت. و آن شناخت تو و خواستن تو برایم بود. و ایمان دارم اگر با هم شویم بقیه اش را با هم خواهیم ساخت. بقیه را داستانی برای زندگی و شعری برای زیستن خواهم سرود و اگر این آشنایی بر پایه مهر و دوستی بنا شود در فردا و فرداهای خوب استوار خواهد شد ~ تو مفصر فردای من برای منی و بعد پس از آگاهی از فکر و تصمیم تو...! من خواهم ماند و سر نوشت و باز این کدامین خط است که بر دفتر عمرم رقم می خورد؟
نمی دانم ؟ تو بگو...؟ ~
~~~~~~~~~~~~~~

شاید اگر زودتر میامدی

رفتی بی بهانه
وقتی میرفتی نشستم غمگینانه
وقتی میرفتی گفتم اگر روزی برگشتی ...و گفتی بر نمیگردم
وقتی میرفتی گفتم اگر روزی بگویی ...و گفتی نمیگویم
وقتی میرفتی گل امید را هم با خود بردی
وقتی میرفتی نقش سپید را هم با خود بردی
سر کردم بی تو
گریستم بی تو
خزان شدم بی تو
کمان گشتم بی تو
اما حالا که امدی دیگر زمان گشته است
دیگر فرصتی نمانده است
شاید اگر زودتر میامدی

Monolog

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟

بابك

خوابيم يا بيدار

چند روز پيش يه نيمچه داستاني شنيدم فكرم رو عجيب مشغول كرده
ميگن پادشاهي خواب بود در خواب ديد كه شده نوكر همون دربار وداره جاي پادشاه رو تميز ميكنه همش با خودش آرزو ميكرد كه اي كاش من شاه بودم اون وقت ديگه مجبور نبودم اين همه كار كنم اما اون شاه بود فقط لازم بود از خواب بيدار شه تا ببينه كه شاهه
با خودم گفتم نكنه ما هم شاهيم فقط خوابيم همش داريم حسرت مي خوريم اما اگه بيدار شيم مي بينيم كه شاهيم

پاییز دارد خفه ام می کند...!

حالا درست به همان حال ها دچار شده ام
به سوختنی مدام و حسرتی همواره ...به نیمه خالی لیوان به جای خالی همه فقدان ها ...به فراموشی مرز واقعیت و رویا حتی به کم آوردن رویا که بگذارم جای همه تلخی ها
پاییز دارد خفه ام می کند
باد هم هیچ چیز را با خودش نمیبرد از بس سنگینی اوفتاده روی همه چیز
راستی... این همان پاییزی است که به تو زندگی دوباره می دهد نه؟

Rainy Sea

با هم بازی می‌کردیم

خسته شدیم

من اومدم پایین؛

آدم شدم

اون رفت بالا؛

خدا شد!

این بازی‌ جدید ما بود...


************************
شعرها معجزه‌اند
شعرها يک لحظه‌اند
تا می‌آيی که بخوانی و ببويی و برقصی...
بال و پر می‌گيرند
در خستگی ذهنت
تو به دنبال کمی واژه سرگردانی!

************************

صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
صبح از خواب بيدار شد. سر کارش رفت. بعد از ظهر آمد خانه. شب خوابيد.
ازخواب بيدارنشد. جایی ‌نرفت و شب ‌نخوابيد. چون مرده بود.


 

لينک ها :

 

:: پويا   (مديريت وبلاگ)  ::   وبلاگ قبلي  ::

دبيررياضي:: کاوه :: بچه مخفي:: ساني ::

حمدانه :: شاهين ::پارسا::فائزه ::مهتاب::

بابک :: نسيم:: فتانه :: يلدا :: امين :: پويا::

حاج حميد :: پاساژ :: جمع نوشت::  3تيغ ::

بنيامين::

.................................................

 

نويسندگان وبلاگ :

 

 پويا  يکم هر ماه

 بنیامین  دوم هر ماه

 حمدانه  سوم و بيست و يکم هر ماه

 3تيغ  چهارم هر ماه

 حاج عمو  پنجم هر ماه

 فتانه  ششم هر ماه

 دلقک  هفتم هر ماه

 ساني  هشتم هر ماه

 کاوه  نهم و چهاردهم هر ماه

 پارسا  دهم و نوزدهم هر ماه

 شاهين  يازدهم و بيست و سوم هر ماه

 فائزه  دوازدهم و بيست و هشتم هر ماه

 دبير رياضي  سيزدهم هر ماه

 بابک  چهاردهم و بيست و نهم هر ماه

 -   شانزدهم هر ماه

 نسيم  هفتدهم هر ماه

 ماهی دودی هجدهم هر ماه

 پاساژ  بيستم و بيست و هفتم هر ماه

 بچه مخفی  بيست و چهارم هر ماه

 -  ببيست و پنجم هر ماه

 امین  بيست و ششم هر ماه

 یلدا  سي ام هر ماه

..................................................

آرشيو وبلاگ :

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006:

 

..................................................

 

l DESIGNED  BY  POUYA l